اژدها سواران کتابخوان🏴
خب دو نفر بعد لورال و جود کاراکتر یک : سن:۱۸ جنسیت:مونث رنگ مو:قهوه ای رنگ چشم: ابی آسمونی نژاد:
خب حالا لورال از زبون کاراکتر دو
کاراکتر دوم : آزْدین ( نویسنده لورال )
یه روز صبح با یه آفتاب ملایم توی ساحل مالایا ...دوباره !
آهی کشیدم و از میان بچه ها و مردان ماهیگیری که داشتند صیدشان را به ساحل میبردند رد شدم .اعصابم خط خطی بود . دوباره طبق معمول پدربزرگ مجبورم کرده بود برای معجون های به درد نخورش به جادوش پیر سر بزنم. بوی ماهی ها وحشتناک بود ( اگر این وحشت زده تان نمیکند دیگر نمیدانم چه بگویم )
از دوردست کلبه ی تاریک و نمور و کوچک جادوش ِپیر معلوم بود...اگر پدربزرگم مجبورم نمیکرد حتی از چند متری اش هم رد نمیشدم .
در بسته بود . جادوش گوش های سنگینی داشت . حوصله نداشتم در بزنم . در را هل دادم .
نور خورشید از میان سوراخ های ریز سقف میگذشت و استخوان های کف کلبه را نشان میداد. هنوز برایم سوال بود چرا کسی اینجا را پلمپ نکرده...بوی خون به اندازه کافی نشاندهنده ی غیر قانونی بودن اینجا بود .
تق تق
برگشتم .
چشم سبزی در وسط پیشانی به من خیره شده بود .
قلبم کجا فرار کرد ؟
جادوش جلو تر آمد . ماسکش را از روی صورتش برداشت و چهره پیر لزجش را نشان داد . حاضر بودم با مشت بکوبم در دهانش .
:« آه ، آزدین کوچولو دوباره اومدی اینجا ؟ »
:« خفه شو پیرمرد ! صفرای ماهی کانتولیا رو بده بهم »
جادوش به سمت محفظه راه افتاد :« ایناهاش ، خودت برش دار»
ماهی در محفظه بود . فلس های نقره ای و سیاه تیره ای داشت و روی کمرش تیغ های بلندی بود . باله هایش حتی عجیب تر بود . شبیه باله های لاک پشت ولی با چنگال های بلند و کج. دور چشمانش خونی بود .
جادوش چاقو را به دستم داد .
:« من؟ من انجامش بدم؟؟»
:« آره خب .»
رفت پشت میز ها .
لعنت بهت پیرمرد!
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم زاویه ای مناسب برای شکافتن شکم ماهی پیدا کنم .
چاقو را روی شکمش فشار دادم . نبرید .
به سمت میز رفتم :« هوی جادوش چاقو کنده ، نمیبره»
جادوش با دندان های پوسیده اش پوزخندی زد .
:« چاقو خیلی هم تیزه. تو به درد نخوری »
خب ، دیگر نیازی نبود جادوش نگران دندان هایش باشد . چون دیگر دندانی نخواهد داشت .
مشتم روی صورتش فرود آمد .
به سمت محفظه افتاد .
محفظه شکست .
ماهی روی زمین افتاد .
خون از دهان جادوش روی ماهی ریخت.
چشمان ماهی باز شد .
چنگال های بلندش از شکم جادوش بیرون زد .
فردی با کله وارد کلبه شد .
خیلی از دل و قلوه دادن بچه ها به هم خوشم میاد
اینکه آنقدر از هم تعریف میکنید خیلی خوبه😭✨
تک تک قفسههای کتاب رو با دقت بررسی میکنم و چندتا کتاب در مورد معجونهای پریها و ذهنخوانها برمیدارم و روی پیشخوان میگذارم تا جکِ پیر، کتابفروش اینجا قیمتشون رو به من بگوید.
جک با خوشحالی میگوید:《وای اِلِنور عزیز، باز هم اومدی به کتابفروشی جک پیر یه سری بزنی و کلی کتاب بگیری؛ واقعا خوشحالم که دوباره میبینمت عزیزم!》 از خوشحالی و سرزندگی جک همیشه خوشم میآید. میگویم:《سلام عمو جک! دلم براتون خیلی تنگ شده بود. چندوقت بود نمیتونستم بیام درگیر آموزشهای سخت پدرم بودم تا بتونم روی قدرتم کنترل داشته باشم و ذهن هر کسی رو نخونم!》و خندیدم.
جک گفت:《آفرین دختر خوب! خیلی تلاش کن چون بالاخره این قدرتت که یکی از قدرتهای عظیم سرزمین ما عجایب هست، بدردت میخوره و کمک بزرگی بهت میکنه!》بعد از خداحافظی گرمی که کردیم به بیرون قدم گذاشتم و وارد جنگل کنار مغازه شدم تا قدمی بزنم.
ارتعاشاتی نزدیکم حس میکردم اما تمام تلاشم رو کردم تا هیچ صدایی رو وارد مغزم نکنم. ولی هرچقدر حواسم رو پرت میکردم بیشتر ذهنم رو مشغول میکرد. تا اینکه دریچهی ذهنم رو گشودم و تمام افکار شومی رو که نباید میشنیدم رو شنیدم. پدرم عالیجناب تئودور حتما دعوایم میکرد. چون همیشه تاکید میکرد با لئو، محافظ پری، و از قضا جذابم به هرجا که میخواهم بروم و هیچکجا تنها نروم. ولی همیشه به حرفش گوش نمیکنم و حالا بفرما! اینم تاوانش: افکارِ انتقامجویانهی پسری حدودا ۱۹،۱۸ ساله و بلند قد، مو خرمایی با چشمانی مشکی رو شنیدم!
خیلی افکار خطرناک و ترسناکی بودن و واقعا الان بدنم به رعشه افتاده است. انگار پاهایم به سنگ تبدیل شدهاند. باید هر چه زودتر از اینجا بروم اگر متوجه حضور من شود اتفاقاتی خوبی رخ نمیدهد. آخر من ۱۳ ساله با جثهای ریز چگونه میتوانم مقابل همچین پسری بایستم؟ مگر میشود؟ اما پایم مستقیم روی یک شاخهی خشک میگذارم و زیر وزن بدنم میشکند. عالیست بهتر از این نمیشود!
پسر با یک حرکت سریع سرش را سمتم بر میگرداند؛ چند ثانیه بر اندازم میکند و با چند قدم بلند خودش رو به من میرساند. مطمئنا من را میشناسد مگر کسی توی این سرزمین هست که دختر ۱۳ سالهی وزیر اعظم با چشمان خاکستری همانند مادر فقیدش، شاهزادهی سرزمین عجایب را نشناسد و نداند که او یکی از ذهنخوانهای قوی آینده است؟ با لکنت میگویم:《سسسلام من.... داشتم ااااز... اینجا رد میشد-》دستش با انگشتان کشیده را به نشانهی سکوت روی لبانم میگذارد و من درجا لال میشوم. از حق نگذریم پریِ جذابیست البته لئو بهتر است؛ شوخیت گرفته من دارم این وسط لئو رو با این مقایسه میکنم؟
بیخیال اول خودت و از این مخمصه نجات بده بعد به این مسائل فکر کن دختر. کاش لئو اینجا بود، همیشه از کودکی مراقب من بوده. اما اینجا پایان کار من است مادر.
وقتی به صورت جوان و جذابم در آینه نگاه میکنم، لبخند میزنم. کت و شلواری شیک به تن دارم و قدمهایم در پارک بلند است. وقتی دستم را به موهای خرمایی رنگم میزنم تا حالتش را حفظ کند، با او مواجه میشوم. من، ساموئل اسمیت، درست در همین لحظه عاشق میشوم.
این بستگی به شما دارد که عشق را چگونه معنی کنید، ولی برای من عشق دقیقا آن حس هیجانانگیزی را فعال میکند، که روز تولد ده سالگیام، با به قتل رساندن برادر کوچکم احساس کردم. تکه تکه کردن بدن ظریف او، کار راحتی بود. از همان ابتدا هیکل درشتی داشتم و با چاقوی تولد هم راحت میشود یک پسر هشت ساله را تکه تکه کرد. سپس خون او را در لیوان جمعآوری کردم و سر کشیدم. آن لحظه بود که برای اولین بار، به لذتی دست نیافتنی رسیدم! جنون.
وقتی پدر و مادرم با آن صحنه مواجه شدند، تصمیم گرفتند من را ببخشند، چون به دنیا آوردن پسری جدید برای پریها سختتر است و قضیه را برای پلیسها جور دیگری جلوه دهند. پلنگی که پدرم نگهداری میکرد مقصر شد و حالا احتمالا اسکلتش در باغوحش میپوسد.
وقتی اولین بار پیش روانشناس برده شدم، او چنان از حرفهای من ترسیده بود که به مدت یک هفته مطبش را تعطیل کرد. به نظر شما شرح دادن خوردن گوشتهای بدن یک انسان و لذت بردن از طعم خون چیز ترسناکی است؟
همان جا بود که فهمیدم، مردم عادی و حقیر، به لذتهای معمولیِ من، لقب سادیسم را میدهند. آیا من شخصی بودم که دوست داشت یک مرد یا زن را در خیابان تکه تکه کرده و با گوشت او برای خودم خورشت درست کنم؟ درست است. ولی چرا این چیزی عجیب برای انسانها شناخته میشود؟
غیر از برادرم، دیگر هیچوقت نتوانستم دست به قتل کسی بزنم. دست روزگار همیشه من را در زندگی کسالتآورم حبس کرده بود. اما آن دختر، با بدن کوچکش، آن موهای سیاه و چشمهای درشت، قلب من را به لرزش میانداخت. در این دنیای عجیب و غریب که هرکسی یک نژادی داشت، من، مردی نوزده ساله با قد ۱۹۰ سانت، که دست بر قضا پریای از دودمان شاهنشاهی بودم، حق نداشتم او را به زیرزمین خانهام برده و تک به تک استخوانهای بدنش را بشکنم؟
اطمینان دارم که میل من برای به دست آوردن آن دخترکِ مهربان و شکافتن قلب کوچکش، برای مردم عادی، عاری از ترس و وحشت است. پس چرا چکش قدیمی و شلاق پوسیدهام را برندارم و به همراه رندهای که مادرم برای خانهام خریده، دخترک را به زیرزمین نبرم و طعم خونش را نچشم؟ من یک پری هستم و پریهایی همانند من، به هر چه که بخواهند خواهند رسید.
نفسش به شماره افتاده بود. مچ پایش درد میکرد. آیا هنگام سقوط شکسته بود؟ برگهای درختان به صورتش برخورد میکردند. از جادوی حملهای جاخالی داد، اما نتوانست از خنجری که به سمتش پرت شده بود فرار کند. خنجر، گونهاش را خراشید.
« اگه فقط شمشیرم رو داشتم... .»
هرچند، نوریس بدون شمشیر هم قوی بود؛ موضوع طلسم محدودکنندهای بود که آن جادوگر لعنتی رویش گذاشته بود، بنابراین، راهی جز فرار برایش نمانده بود. از پشت، دستی موهایش را گرفت و کشید.
<<ධපඳයමදෑධළදම >>
آه نه. این کلمات را میشناخت، ورد بیهوشی بود... .
...
« قرار نیست چیزی نصیبت بشه! با تمام وجودم باهات مقابله میکنم!!»
قصد جادوگر واضح بود،قلبش را میخواست. آن هم فقط به خاطر یک کتاب قدیمی که از جادوگری پیر یه جا مانده بود. جادوگر کهنسالی که قلب تپنده یک پریزاد را کلید افزایش قدرت جادو میدانست.
<< بهتره تلاش الکی نکنی، یه قلب ناامید به دردم نمیخوره >>
یک هفتهای بود که در آشیانهی جادوگر اسیر بود. به مچ دستهایش دستبندهایی از جنس مس پوشانیده شده بود که حاوی طلسمهای بازدارنده بودند. دلیل وجود آن دستبند ها را نمیدانست وقتی جادوگر او را قفسی دو در سه با میلههای پولادی انداخته بود.
« طلسمهای بازدارنده رو بردار. اونوقت میبینی چجوری قلبت رو پاره میکنم.»
<< جدا، فکر میکردم پریزادها خیلی ملایمتر باشن.>>
نوریس درموردش شنیده بود. جنگی بین جادوگرها و خونآشامها آغاز شده بود. چون ملکهی خونآشامها ، به طرز دردناکی با جادو کشته شده بود. و مضنون این اتفاق، کسی جز جادوگرها نبودند. هرچند جادوی فعلی جادوگرها روی بدن خونآشامها تاثیر نمیگذاشت، اما در گذشته، جادوی کهن آنها قادر بود تا ردپای هر خونآشامی را از روی زمین محو کند. پس پادشاه، قسم خورد تا تمام جادوگرها و ساحرهها را بکشد و با خونشان، جشن پیروزی بگیرد.
پس شاید به خاطر همین بود که جادوگر روبهرویش، به آخرین امید چنگ زده بود. اینکه قلب یک پریزاد را فدای جادوی برتر کند.
جادوگر ظرفی رو به رویش گذاشت؛ ظرفی پر از بابونههای بنفش و قارچهای نقرهای، که در غلافی از برگ گل نیلوفر پوشیده شده بودند.
« وقتی میخوای منو تهش بکشی، واقعا لازمه تا این حد برای غذام هنرنمایی کنی؟»
جادوگر لیوانی کنار ظرفش گذاشت که از آب خنک چشمهی پریان پر شده بود و گلبرگهای بنفشه، روی سطحش شناور بودند.
<<اگه کسی قرار بود منو بکشه، من خوشحال میشدم که حداقل قبل از مرگم غذای خوبی بخورم>>
در واقع غذایی که جادوگر آماده کرده بود، از سادهترین و پیش پا افتادهترین غذاهای پریزادها بود. اما نوریس با تمام وجود دوستش داشت. باید اعتراف میکرد که چقدر خوشحال شده بود که...
<<بعدشم، یه قلب تپندهی خوشحال جادو رو قویتر میکنه>>
...
یک ماه از اسارتش گذشته بود.خبر خوب این بود که نوریس دیگر در قفس نبود. آزادانه در خانهی جادوگر حرکت میکرد، البته با طلسمهای بازدارنده و دستبندهای مِسیناش. جادوگر هنوز نتوانسته بود که طلسم به جا مانده از آن جادوگر کهنسال را متناسب با جادوی ضعیف فعلیاش بازیابی کند، اما نوریسِ پریزاد، قویتر شده بود. توانسته بود خودش را با جادوی جادوگر وفق دهد، پس اگر میخواست میتوانست تمام آن زنجیرهای جادویی جادوگر را از بین ببرد. اما نمیشد؛ چون به محض انجام اینکار، باید فرار میکرد و او الان در لانهی یک جادوگر بود، یعنی وسط قلمروی جادوگران؛جایی هر لحظه ممکن بود از طرف خونآشامها به آن حمله شود. مسئله زمان مناسب برای فرار بود... .
...
<<میتونی یه ذره به این گیاه نور بدی؟>>
گل رزی بود پژمرده. « الان خورشید باید تو آسمون باشه، نه؟ بزارش جلوی آفتاب.»
<< فکر کردی نمیدونم حتی اگه ذرهای نور دریافت کنی، چقدر قوی میشی؟!>>
راست میگفت. والدینش نام او را نوریس گذاشته بودند، به معنی نور جنگل. از طایفه پریزادهای نور بودند. که این یعنی از نور قدرت میگرفتند و به خاطر همین بود جادوگر در تمام این یک ماه تمام روزنههای خانهاش را بسته بود تا مبادا نور پوست پریزاد را لمس کند. هرچند، تنها منبع قدرت نوریس نور نبود... .
با نوری که از دستان پریزاد خارج میشد، گویی گل رز جان تازهای گرفت. جادوگر گل رز را از شاخه چید.
«هی! تازه سرحال شده بود!!»
<< سرنوشتش مرگ بود، درست مثل تو >>
«...»
جادوگر، گل رز را پشت گوش راست پریزاد گذاشت و در گوش چپش زمزمه کرد: << ولی گل رز ضعیفه، تو ضعیف نیستی >>
...
ماه کامل بود. نورش به اندازهی کافی قوی نبود، اما کافی بود. « فقط دو ساعت تا طلوع مونده.» نوریس از روی یک درخت افتاده پرید. امشب، فرصت فرار را یافت. تا جای ممکن سعی میکرد ردپایی به جا نگذارد. گل سرخ را از جیبش بیرون آورد، یک گلبرگش را کند، و از آن نیرو گرفت.« برای یه ساعت دیگه کافیه»