eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
379 دنبال‌کننده
7.1هزار عکس
560 ویدیو
117 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : (برید توی بیوی انباری ابزارک هست فقط اونجا پیام بدین-) @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
تک تک قفسه‌های کتاب رو با دقت بررسی می‌کنم و چندتا کتاب در مورد معجون‌های پری‌ها و ذهن‌خوان‌ها بر‌میدارم و روی پیشخوان می‌گذارم تا جکِ پیر، کتابفروش اینجا قیمتشون رو به من بگوید. جک با خوشحالی می‌گوید:《وای اِلِنور عزیز، باز هم اومدی به کتابفروشی جک پیر یه سری بزنی و کلی کتاب بگیری؛ واقعا خوشحالم که دوباره می‌بینمت عزیزم!》 از خوشحالی و سرزندگی جک همیشه خوشم می‌آید. می‌گویم:《سلام عمو جک! دلم براتون خیلی تنگ شده بود. چندوقت بود نمی‌تونستم بیام درگیر آموزش‌های سخت پدرم بودم تا بتونم روی قدرتم کنترل داشته باشم و ذهن هر کسی رو نخونم!》و خندیدم. ‌ جک گفت:《آفرین دختر خوب! خیلی تلاش کن چون بالاخره این قدرتت که یکی از قدرت‌های عظیم سرزمین ما عجایب هست، بدردت می‌خوره و کمک بزرگی بهت می‌کنه!》بعد از خداحافظی گرمی که کردیم به بیرون قدم گذاشتم و وارد جنگل کنار مغازه شدم تا قدمی بزنم. ارتعاشاتی نزدیکم حس می‌کردم اما تمام تلاشم رو کردم تا هیچ صدایی رو وارد مغزم نکنم. ولی هرچقدر حواسم رو پرت می‌کردم بیشتر ذهنم رو مشغول می‌کرد. تا اینکه دریچه‌ی ذهنم رو گشودم و تمام افکار شومی رو که نباید می‌شنیدم رو شنیدم. پدرم عالیجناب تئودور حتما دعوایم می‌کرد. چون همیشه تاکید می‌کرد با لئو، محافظ پری‌، و از قضا جذابم به هرجا که می‌خواهم بروم و هیچ‌کجا تنها نروم. ولی همیشه به حرفش گوش نمی‌کنم و حالا بفرما! اینم تاوانش: افکارِ انتقام‌جویانه‌ی پسری حدودا ۱۹،۱۸ ساله و بلند قد، مو خرمایی با چشمانی مشکی رو شنیدم! خیلی افکار خطرناک و ترسناکی بودن و واقعا الان بدنم به رعشه افتاده است. انگار پاهایم به سنگ تبدیل شده‌اند. باید هر چه زودتر از اینجا بروم اگر متوجه حضور من شود اتفاقاتی خوبی رخ نمی‌دهد. آخر من ۱۳ ساله با جثه‌ای ریز چگونه می‌توانم مقابل همچین پسری بایستم؟ مگر می‌شود؟ اما پایم مستقیم روی یک شاخه‌ی خشک می‌گذارم و زیر وزن بدنم می‌شکند. عالی‌ست بهتر از این نمی‌شود! پسر با یک حرکت سریع سرش را سمتم بر می‌گرداند؛ چند ثانیه بر اندازم می‌کند و با چند قدم بلند خودش رو به من می‌رساند. مطمئنا من را می‌شناسد مگر کسی توی این سرزمین هست که دختر ۱۳ ساله‌ی وزیر اعظم با چشمان خاکستری همانند مادر فقیدش، شاهزاده‌ی سرزمین عجایب را نشناسد و نداند که او یکی از ذهن‌خوان‌های قوی آینده است؟ با لکنت می‌گویم:《سسس‌لام من.... داشتم ااااز... اینجا رد می‌شد-》دستش با انگشتان کشیده‌ را به نشانه‌ی سکوت روی لبانم می‌گذارد و من درجا لال می‌شوم. از حق نگذریم پریِ جذابی‌ست البته لئو بهتر است؛ شوخیت گرفته من دارم این وسط لئو رو با این مقایسه می‌کنم؟ ‌ بی‌خیال اول خودت و از این مخمصه نجات بده بعد به این مسائل فکر کن دختر. کاش لئو اینجا بود، همیشه از کودکی مراقب من بوده. اما اینجا پایان کار من است مادر.
وقتی به صورت جوان و جذابم در آینه نگاه می‌کنم، لبخند می‌زنم. کت و شلواری شیک به تن دارم و قدم‌هایم در پارک بلند است. وقتی دستم را به موهای خرمایی رنگم می‌زنم تا حالتش را حفظ کند، با او مواجه می‌شوم. من، ساموئل اسمیت، درست در همین لحظه عاشق می‌شوم. این بستگی به شما دارد که عشق را چگونه معنی کنید، ولی برای من عشق دقیقا آن حس هیجان‌انگیزی را فعال می‌کند، که روز تولد ده سالگی‌ام، با به قتل رساندن برادر کوچکم احساس کردم. تکه تکه کردن بدن ظریف او، کار راحتی بود. از همان ابتدا هیکل درشتی داشتم و با چاقوی تولد هم راحت می‌شود یک پسر هشت ساله را تکه تکه کرد. سپس خون او را در لیوان جمع‌آوری کردم و سر کشیدم. آن لحظه بود که برای اولین بار، به لذتی دست نیافتنی رسیدم! جنون. وقتی پدر و مادرم با آن صحنه مواجه شدند، تصمیم گرفتند من را ببخشند، چون به دنیا آوردن پسری جدید برای پری‌ها سخت‌تر است و قضیه را برای پلیس‌ها جور دیگری جلوه دهند. پلنگی که پدرم نگهداری می‌کرد مقصر شد و حالا احتمالا اسکلتش در باغ‌وحش می‌پوسد. وقتی اولین بار پیش روانشناس برده شدم، او چنان از حرف‌های من ترسیده بود که به مدت یک هفته مطبش را تعطیل کرد. به نظر شما شرح دادن خوردن گوشت‌های بدن یک انسان و لذت بردن از طعم خون چیز ترسناکی است؟ همان جا بود که فهمیدم، مردم عادی و حقیر، به لذت‌های معمولیِ من، لقب سادیسم را می‌دهند. آیا من شخصی بودم که دوست داشت یک مرد یا زن را در خیابان تکه تکه کرده و با گوشت او برای خودم خورشت درست کنم؟ درست است. ولی چرا این چیزی عجیب برای انسان‌ها شناخته می‌شود؟ غیر از برادرم، دیگر هیچوقت نتوانستم دست به قتل کسی بزنم. دست روزگار همیشه من را در زندگی کسالت‌آورم حبس کرده بود. اما آن دختر، با بدن کوچکش، آن موهای سیاه و چشم‌های درشت، قلب من را به لرزش می‌انداخت. در این دنیای عجیب و غریب که هرکسی یک نژادی داشت، من، مردی نوزده ساله با قد ۱۹۰ سانت، که دست بر قضا پری‌ای از دودمان شاهنشاهی بودم، حق نداشتم او را به زیرزمین خانه‌ام برده و تک به تک استخوان‌های بدنش را بشکنم؟ اطمینان دارم که میل من برای به دست آوردن آن دخترکِ مهربان و شکافتن قلب کوچکش، برای مردم عادی، عاری از ترس و وحشت است. پس چرا چکش قدیمی و شلاق پوسیده‌ام را برندارم و به همراه رنده‌ای که مادرم برای خانه‌ام خریده، دخترک را به زیرزمین نبرم و طعم خونش را نچشم؟ من یک پری هستم و پری‌هایی همانند من، به هر چه که بخواهند خواهند رسید.
. . . هستی از زبون کاراکتر یک:
نفسش به شماره افتاده بود. مچ پایش درد میکرد. آیا هنگام سقوط شکسته بود؟ برگ‌های درختان به صورتش برخورد می‌کردند. از جادوی حمله‌ای جاخالی داد، اما نتوانست از خنجری که به سمتش پرت شده بود فرار کند. خنجر، گونه‌اش را خراشید. « اگه فقط شمشیرم رو داشتم... .» هرچند، نوریس بدون شمشیر هم قوی بود؛ موضوع طلسم محدودکننده‌ای بود که آن جادوگر لعنتی رویش گذاشته بود، بنابراین، راهی جز فرار برایش نمانده بود. از پشت، دستی موهایش را گرفت و کشید. <<ධපඳයමදෑධළදම >> آه نه. این کلمات را میشناخت، ورد بیهوشی بود... . ... « قرار نیست چیزی نصیبت بشه! با تمام وجودم باهات مقابله میکنم!!» قصد جادوگر واضح بود،قلبش را میخواست. آن هم فقط به خاطر یک کتاب قدیمی که از جادوگری پیر یه جا مانده بود. جادوگر کهنسالی که قلب تپنده یک پریزاد را کلید افزایش قدرت جادو میدانست. << بهتره تلاش الکی نکنی، یه قلب ناامید به دردم نمیخوره >> یک هفته‌ای بود که در آشیانه‌ی جادوگر اسیر بود. به مچ دست‌هایش دستبند‌هایی از جنس مس پوشانیده شده بود که حاوی طلسم‌های بازدارنده بودند. دلیل وجود آن دستبند ها را نمیدانست وقتی جادوگر او را قفسی دو در سه با میله‌های پولادی انداخته بود. « طلسم‌های بازدارنده رو بردار. اونوقت میبینی چجوری قلبت رو پاره میکنم.» << جدا، فکر میکردم پریزاد‌ها خیلی ملایم‌تر باشن.>> نوریس درموردش شنیده بود. جنگی بین جادوگرها و خون‌آشام‌ها آغاز شده بود. چون ملکه‌ی خون‌آشام‌ها ، به طرز دردناکی با جادو کشته شده بود. و مضنون این اتفاق، کسی جز جادوگر‌ها نبودند. هرچند جادوی فعلی جادوگرها روی بدن خون‌آشام‌ها تاثیر نمیگذاشت، اما در گذشته، جادوی کهن آنها قادر بود تا ردپای هر خون‌آشامی را از روی زمین محو کند. پس پادشاه، قسم خورد تا تمام جادوگرها و ساحره‌ها را بکشد و با خونشان، جشن پیروزی بگیرد. پس شاید به خاطر همین بود که جادوگر روبه‌رویش، به آخرین امید چنگ زده بود. اینکه قلب یک پریزاد را فدای جادوی برتر کند. جادوگر ظرفی رو به رویش گذاشت؛ ظرفی پر از بابونه‌های بنفش و قارچ‌های نقره‌ای، که در غلافی از برگ گل نیلوفر پوشیده شده بودند. « وقتی میخوای منو تهش بکشی، واقعا لازمه تا این حد برای غذام هنرنمایی کنی؟» جادوگر لیوانی کنار ظرفش گذاشت که از آب خنک چشمه‌ی پریان پر شده بود و گلبرگ‌های بنفشه، روی سطحش شناور بودند. <<اگه کسی قرار بود منو بکشه، من خوشحال میشدم که حداقل قبل از مرگم غذای خوبی بخورم>> در واقع غذایی که جادوگر آماده کرده بود، از ساده‌ترین و پیش پا افتاده‌ترین غذاهای پریزاد‌ها بود. اما نوریس با تمام وجود دوستش داشت. باید اعتراف میکرد که چقدر خوشحال شده بود که... <<بعدشم، یه قلب تپنده‌ی خوشحال جادو رو قوی‌تر میکنه>> ... یک ماه از اسارتش گذشته بود.خبر خوب این بود که نوریس دیگر در قفس نبود. آزادانه در خانه‌ی جادوگر حرکت میکرد، البته با طلسم‌های بازدارنده و دستبند‌های مِسین‌اش. جادوگر هنوز نتوانسته بود که طلسم به جا مانده از آن جادوگر کهنسال را متناسب با جادوی ضعیف فعلی‌اش بازیابی کند، اما نوریسِ پریزاد، قوی‌تر شده بود. توانسته بود خودش را با جادوی جادوگر وفق دهد، پس اگر میخواست می‌توانست تمام آن زنجیرهای جادویی جادوگر را از بین ببرد. اما نمیشد؛ چون به محض انجام اینکار، باید فرار می‌کرد و او الان در لانه‌ی یک جادوگر بود، یعنی وسط قلمروی جادوگران؛جایی هر لحظه ممکن بود از طرف خون‌آشام‌ها به آن حمله شود. مسئله زمان مناسب برای فرار بود... . ... <<میتونی یه ذره به این گیاه نور بدی؟>> گل رزی بود پژمرده. « الان خورشید باید تو آسمون باشه، نه؟ بزارش جلوی آفتاب.» << فکر کردی نمیدونم حتی اگه ذره‌ای نور دریافت کنی، چقدر قوی میشی؟!>> راست میگفت. والدینش نام او را نوریس گذاشته بودند، به معنی نور جنگل. از طایفه پریزاد‌های نور بودند. که این یعنی از نور قدرت می‌گرفتند و به خاطر همین بود جادوگر در تمام این یک ماه تمام روزنه‌های خانه‌اش را بسته بود تا مبادا نور پوست پریزاد را لمس کند. هرچند، تنها منبع قدرت نوریس نور نبود... . با نوری که از دستان پریزاد خارج میشد، گویی گل رز جان تازه‌ای گرفت. جادوگر گل رز را از شاخه چید. «هی! تازه سرحال شده بود!!» << سرنوشتش مرگ بود، درست مثل تو >> «...» جادوگر، گل رز را پشت گوش راست پریزاد گذاشت و در گوش چپش زمزمه کرد: << ولی گل رز ضعیفه، تو ضعیف نیستی >> ... ماه کامل بود. نورش به اندازه‌ی کافی قوی نبود، اما کافی بود. « فقط دو ساعت تا طلوع مونده.» نوریس از روی یک درخت افتاده پرید. امشب، فرصت فرار را یافت. تا جای ممکن سعی میکرد ردپایی به جا نگذارد. گل سرخ را از جیبش بیرون آورد، یک گلبرگش را کند، و از آن نیرو گرفت.« برای یه ساعت دیگه کافیه»
خش‌خش. صدای برگ خشک شده بود. نوریس خشکش زد. شب شده بود و او در جنگل بود، پس پرسه زدن حیوانات جنگل امری طبیعی بود، اما اگر حیوان وحشی‌ای بود، چرا صدا ادامه نداشت؟ دوباره شروع به حرکت کرد. اگر جادوگر‌ها کسی را تعقیب کنند، این کار را بی عیب و نقص انجام میدهند، چون با استفاده از جادو اینکار را انجام می‌دهند. نوریس تندتر قدم برداشت. ولی مگر الان در قلمرو جدوگران نبود، پس چه کسانی او را تعقیب می‌کردند؟ پشتش لرزید. جادوگرها الان در میانه‌ی جنگ با خون‌آشام‌ها هستند. .می‌ایستد و شمشیری که از مجموعه شمشیر جادوگر برداشته را از غلاف خارج می‌کند. « توقع یه مهمون ناخونده رو نداشتم. میدنی که اگه حمله کنی، بند اول توافق‌نامه بین دو قلمرو رو نقض کردی؟» [همین‌طوره. ولی اگه به هدفم برسم، میتونم هر دو قلمرو جادوگران و پریزادها رو تحت‌کنترل خودم دربیارم] پادشاه خون‌آشام‌ها بود، همان مرد خونخوار. پریزاد شمشیرش را بالا می‌آورد.« با کشتن من همسرت برنمیگرده» [نه، برنمیگرده. ولی انتقام مرگش در تاریخ افسانه‌ها ثبت میشه] او بسیار سریع بود، حمله کرد و در یک لحظه دستش را به سمت گلوی پریزاد برد. اما پریزاد درنگ نکرد، دست خون‌آشام‌ رو گرفت و پیچاند و شمشیرش به سمت قلب خون‌آشام برد. خون‌آشام لگدی زد و پریزاد پرت و به درخی کوبیده شد. « اشتباه کردی...» مادربزرگ نوریس یکی از پریزاد‌های جنگل بود و اندکی از توانایی‌های او به نوه‌اش ارث رسیده بود. یعنی منبع دیگر قدرت نوریس طبیعت بود، مخصوصا درختان. مبارزه دوباره از سر گرفته شد. هرچند، چیزی عجیب بود. مگر خون‌آشام روبه‌رویش، یک پادشاه نبود؟ پس چرا انقدر ضعیف بود که نوریس، یک پریزاد رده متوسط، میتوانست به آسانی به او ضربه وارد کند؟ حسش کرد، جادو بود. به طور دقیق‌تر، جادویی محدودکننده بود. پادشاه هم احساسش کرده بود، پس قدرتمندتر حمله کرد. شمشیر از دست پریزاد افتاد. پوستی دریده شد، خونی به زمین ریخت. اما خون پریزاد نبود، خون پادشاه بود که جادوگر از پشت به آن حمله کرده بود. [چطور جرعت کردی...؟] پادشاه به سمت جادوگر پرید، دندون‌هایش را در پوستش فرو کرد و خونش را نوشید. رنگ پوست جادوگر به سرعت سفید شد. پریزاد به خود آمد: « زخم خون‌آشام بازه» از اندک قدرت باقیمانده‌اش استفاده کرد و پرتویی از نور به درون زخمش تابید. اگر نور به پوست خون‌آشام‌ها برخورد کند، آنها تا حد مرگ میسوزند، وای به روزی که نوری مستقیم به خونشان برخورد کند... . پادشاه از درد فریاد کشید. خنجری که به کمر داشت را به سمت پریزاد پرتاب کرد. پریزاد نتوانست جاخالی دهد، بعد از یک ماه دور از نور بودن، او کند شده بود. خنجر، خون درخشنده پریزاد را به زمین ریخت؛ به شکمش فرو رفته بود. [فکر کردین حریف پادشاه خون‌آشام‌ها شدن کار آسونیه؟ موجودات پایین‌رده، امشب با خون شما، خاک قلمروهاتون رو سرخ خواهم کرد!!] جادوگر که روی زمین افتاده و خونش تقریبا تخلیه شده بود، لبخند محوی زد و وردی زیر لب خواند: <<ඕංඅආඊ්‍යබදූඌඌගැපඳෑ>> چند راه برای کشتن یک خون‌آشام‌ وجود دارد، یکی از آنها، این است که با سمی کهن، خونش را لخته کنی. << در تاریخ ثبت خواهد شد که پادشاه برتر خون‌آشام‌ها، فریب عطشش را خورد. >> جادوگر بعد از اینکه متوجه فرار پریزاد شد، معجونی خورد و طلسمی به روی خودش خواند. طلسمی که خونش را برای یک خون‌آشام، تبدیل به زهر میکند. پس ردپای پریزاد را دنبال کرد. چون میدانست که آن پادشاه لعنتی، دنبال قلب تپنده یک پریزاد است تا قدرتمندتر شود تا به خیال خودش انتقام مرگ همسرش ملکه را از جادوگرها بگیرد. ملکه‌ای که مرگش، انتخاب خودش بود. بدن بی‌جان پادشاه به روی زمین افتاد. جادوگر خنده‌ی تلخی کرد: <<امیدوارم همسرت بهت بگه که همه‌ی این کارهات بی‌معنی بوده.>> سرفه کرد. نفسش به زور بالا می آمد. نوریس به بالای سر جادوگر آمد، داشت سعی میکرد تا با آن گل رز، کمی قدرتش را برگرداند تا شاید بتواند جادوگر را زنده نگه دارد. « هرچند که ازت ممنونم، ولی چرا تا اینجا اومدی؟ قبیله‌ت انقدر ارزش داشت که به‌خاطرش تا اینجا دنبال من بیای؟ الان داری میمیری» جادوگر از خود پرسید که واقعا چرا تا اینجا به دنبال پریزاد آمد؟ یه هفته پیش فهمید که بازیابی آن ورد قدیمی غیرممکن است. اما با این حال، پریزاد را رها نکرد. میدانست که او خارج از قلمرو‌اش است و خون‌آشام‌‌ها به دنبال یک پریزاد‌ هستند. واقعا چرا؟ << من تنها کسی نیستم که درحال مردنم، تو هم خون زیادی از دست دادی>> « هاه درسته» پریزاد سرفه‌ای خونی کرد. جادوگر با خودش فکر کرد که چقدر خوشحال است از اینمه آخرین چیزی که قرار است ببیند، آن چشم‌های سبزرنگ هستند.
« اینجا قراره با هم بمیریم» <<متاسفم که یک ماه از نور دور نگهت داشتم>> «ولی بهم یه گل رز دادی، همون کافی بود» اهمیتی نداشت که قبلا کجا زندگی میکردند، یا کنار چه کسانی بودند. حتی یک ماهی که کنار هم زندگی می‌کردند هم اهمیتی نداشت. فقط همین لحظه مهم بود. اینکه آنها، آخرین لحظات زندگیشان را کنار هم بودند و دست در دست هم، آخرین نفس را کشیدند.
هوا پذیرای مه بود و تن سخت این کوه من رو یاد اون پریزاد و تیکه‌های کمر شکنش می‌انداخت. حقیقتا نمی‌دونم چی باعث شده بود من یعنی کَسِل، یه جادوگر قدرتمند اروپایی- ریا نشه رئیس برج جادوگرا - به‌خاطر یه دختر عجیب غریب دو رگه، اونم آسیایی بکوبم بیام و از این کوه پدر درار بالا برم. اگه بپرسید خب چرا با جادو کارت رو راحت نمی‌کنی باید بگم که یه گوی حافظتی عجیبی اطراف این کوه هست که مجبورم می‌کنه عین آدمای عادی یعی کنم تا به قله برسم و بتونم راحت از جادوم ایتفاده کنم. بگذریم.. اسم این کوه چی بود؟! آااا.. فهمیدم اَل..بُرز. حقیقتا باید اقرار کنم به اندازه این کوه و اون دختر دو رگه این کشور هم عجیبه. مثلا اون گرمای مهربونی عجیب غریبی که مردم این اطراف نسبت بهم داشتن. درست برخلاف مردم زادگاه خودم که فقط به‌خاطر مقامم بهم احترام می‌ذاشتن. خلاصه بگذریم. - اینجا موجود افسانه‌ای وجود نداره من و از کوهنوردی خلاص کنه؟! آهی می‌کشم و دستی به غلاف شمشیر بسته به کمرم می‌کشم که حس فشردگی در تنم و سبکی هوا در اطرافم باعقث میشه ثانیه‌ای توی هپروت برم و بعد با دیدن فاصله گرفتن زمین از جلوی چشمام برگام بریزه. چیزی دور کمرم سفت شد و وقتی سر بالا اوردم و سعی می‌کردم از بین طره‌های موهای طلاییم که باد پخششون می‌کرد درست نگاه کنم. هیکل گنده‌ای دیدم که غرشی کرد و مرا مبهوت خود کرد. یا اعظم ریزین.. این چیه؟! شبیه گریفینه ولی نیست؟! پشت سرهم پلک زدم و نفس‌های عمیقی کشیدم که یهویی اون پرنده شبیه گریفین شیرجه‌ای به سمت زمین زد و کاری حز دست و پا زدن از من بر نمی‌یومد. اون گریفین مانند چنگالای تیزش رو باز کرد و تلپ! من رو مثل یه توپ بی‌خاصیت روی زمین انداخت که باعث شد کمی درد توی بدنم بپیچه. آروم بلند شدم و دستمو روی غلاف شمشیرم محکم کردم که ردای طوسی خاک گرفته توی تنم کمی کشیده شد و بعد صدایی من رو محبور به توقف کرد. صدا آهنگین بود و مثل ضربه‌های دف، دلنواز توی گوشم می‌پیچید. کم کم صدا نزدیک شد و قدم‌هایی از پشت بهم رسید. صدای سایش کفش‌هایی روی زمین خاکی و سخت مهمون گوشم شد و بعد آواز قطع شد. صدای تمسخر آمیزی جایگزین اون شد: « اوهو… می‌بینم که چشم بلوطی اومده برای مبارزه!~» سریع برگشتم و با چشمای گرد شده‌‌ای که بلوطی رنگ بود و باعث شده بود صاحب این صدا روم اون لقب رو بذاره رو ببینم. پوست آفتاب‌خورده‌ای که از نصف دماغش زیر یه نقاب سفید رنگ قایم شده بود و لباسی با طرحای عجیبی که فکر کنم متعلق به اون ناحیه بود. چشم‌های سبز رنگش میون تره‌های موهای طلایی رو به سفیدش که زیر یه روسری سفید رنگ بودن می‌درخشید و برخلاف لحن تمسخر آمیز و شیطونش چهره‌اش جدی به نظر می‌اومد. کمی‌ احساس محذوب شدن من و کمی به سمتش می‌کشونه اما بعد چشمامو می‌بندم و به خودم میام و عقب می‌کشم: « امروز تو باید شکست بخوری! روی همین کوه مسخرتون.» رد خشمی توی لحنش کشیده می‌شه: « جادوگر نادون. اون روحی غربی جاه طلبت تو رو کشیده اینجا؟ » قدمی به چپ برداشت که من بالا رفتن دامن لباسش و مشخص شدن کفش بند دارش رو دیدم: « دقیقا شما نبودید که برای افزایش جادوتون یکی از پری‌های ما ایرانیان رو زندانی کردید؟!» نفس‌بریده‌اش رو بیرون داد که من منی کردم اما اون بدون توجه به من انگشتای دیت راستش رو به بازی گرفت: « و حالا چون من یکی از مردمم رو نجات دادم اومدی برای مبارزه؟! باشه باشه..» نگاهانی پاهاش انگار که غریده باشن چرخی زد و زد و زد طوری که روسری سفیدش توی هوا به پرواز دراومد و چشمای سبزش بیشتر درخشید. تا به خودم بیایم و از زیبایی ناخودآگاهش دل بکنم، کلافی از نخ دور انگشتانش که توی هوا می‌رقصیدن پیدار شد و بعد از لحظه‌ای اون کلاف بریده شد و صدای شکستنی مثل شکستن شیشه در اطراف پیچید و پشت بندش اون از چرخیدن دست برداشت و صدای آهنگینش گوشم رو پر کرد: « برای اینکه عادلانه باشه و بی‌فایده نمیری حفاظ رو برداشتم.» نمیدونم چطوری اما ناگهانی یه دریای طوفانی درون خودم حس کردم و با تلفیق جادوم درون ذرات شمشیرم و بیرون کشیدنش از غلاف سریع به طرفش دویدم. شمشیر رو بلند کردم و به سمت صورتش پایین اوردم اما جرقه‌های جادو بیرون اومدن و ترکیدن و من رو به عقب پرت کردن. بلافاصله دودی عظیم اطراف و گرفت و به سرعت پخش شدنش، محو شد. و لحظه‌ای بعد من با صحنه‌ای که دیدم،‌ احساس انفجار دیگه‌ای در قلبم رو ددیم و به موهای ابریشمی و روسری کج شده و بعد از اون لبای سرخ و گونه‌های قرمز خیره شدم. قلبم قطع شده افتاد زمین و من، کسل ۲۸ ساله و قدرتمندترین جادوگر اروپا توسط یه پریزاد و زیباییش شکست خوردم.
میزان تفاوت این دو نوشته خیلی جالب بودددد تفاوت در روایت ایده پایان شخصیت پردازی اصلا خیلی جالب بود😭✨
. @anbaryyy_e اینجا رو حتما چک کنید (پیامای ناشناسه ) همه دارن از هم تعریف میکنن خوشُم میایه)