eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
379 دنبال‌کننده
7.1هزار عکس
560 ویدیو
117 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : (برید توی بیوی انباری ابزارک هست فقط اونجا پیام بدین-) @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
هوا پذیرای مه بود و تن سخت این کوه من رو یاد اون پریزاد و تیکه‌های کمر شکنش می‌انداخت. حقیقتا نمی‌دونم چی باعث شده بود من یعنی کَسِل، یه جادوگر قدرتمند اروپایی- ریا نشه رئیس برج جادوگرا - به‌خاطر یه دختر عجیب غریب دو رگه، اونم آسیایی بکوبم بیام و از این کوه پدر درار بالا برم. اگه بپرسید خب چرا با جادو کارت رو راحت نمی‌کنی باید بگم که یه گوی حافظتی عجیبی اطراف این کوه هست که مجبورم می‌کنه عین آدمای عادی یعی کنم تا به قله برسم و بتونم راحت از جادوم ایتفاده کنم. بگذریم.. اسم این کوه چی بود؟! آااا.. فهمیدم اَل..بُرز. حقیقتا باید اقرار کنم به اندازه این کوه و اون دختر دو رگه این کشور هم عجیبه. مثلا اون گرمای مهربونی عجیب غریبی که مردم این اطراف نسبت بهم داشتن. درست برخلاف مردم زادگاه خودم که فقط به‌خاطر مقامم بهم احترام می‌ذاشتن. خلاصه بگذریم. - اینجا موجود افسانه‌ای وجود نداره من و از کوهنوردی خلاص کنه؟! آهی می‌کشم و دستی به غلاف شمشیر بسته به کمرم می‌کشم که حس فشردگی در تنم و سبکی هوا در اطرافم باعقث میشه ثانیه‌ای توی هپروت برم و بعد با دیدن فاصله گرفتن زمین از جلوی چشمام برگام بریزه. چیزی دور کمرم سفت شد و وقتی سر بالا اوردم و سعی می‌کردم از بین طره‌های موهای طلاییم که باد پخششون می‌کرد درست نگاه کنم. هیکل گنده‌ای دیدم که غرشی کرد و مرا مبهوت خود کرد. یا اعظم ریزین.. این چیه؟! شبیه گریفینه ولی نیست؟! پشت سرهم پلک زدم و نفس‌های عمیقی کشیدم که یهویی اون پرنده شبیه گریفین شیرجه‌ای به سمت زمین زد و کاری حز دست و پا زدن از من بر نمی‌یومد. اون گریفین مانند چنگالای تیزش رو باز کرد و تلپ! من رو مثل یه توپ بی‌خاصیت روی زمین انداخت که باعث شد کمی درد توی بدنم بپیچه. آروم بلند شدم و دستمو روی غلاف شمشیرم محکم کردم که ردای طوسی خاک گرفته توی تنم کمی کشیده شد و بعد صدایی من رو محبور به توقف کرد. صدا آهنگین بود و مثل ضربه‌های دف، دلنواز توی گوشم می‌پیچید. کم کم صدا نزدیک شد و قدم‌هایی از پشت بهم رسید. صدای سایش کفش‌هایی روی زمین خاکی و سخت مهمون گوشم شد و بعد آواز قطع شد. صدای تمسخر آمیزی جایگزین اون شد: « اوهو… می‌بینم که چشم بلوطی اومده برای مبارزه!~» سریع برگشتم و با چشمای گرد شده‌‌ای که بلوطی رنگ بود و باعث شده بود صاحب این صدا روم اون لقب رو بذاره رو ببینم. پوست آفتاب‌خورده‌ای که از نصف دماغش زیر یه نقاب سفید رنگ قایم شده بود و لباسی با طرحای عجیبی که فکر کنم متعلق به اون ناحیه بود. چشم‌های سبز رنگش میون تره‌های موهای طلایی رو به سفیدش که زیر یه روسری سفید رنگ بودن می‌درخشید و برخلاف لحن تمسخر آمیز و شیطونش چهره‌اش جدی به نظر می‌اومد. کمی‌ احساس محذوب شدن من و کمی به سمتش می‌کشونه اما بعد چشمامو می‌بندم و به خودم میام و عقب می‌کشم: « امروز تو باید شکست بخوری! روی همین کوه مسخرتون.» رد خشمی توی لحنش کشیده می‌شه: « جادوگر نادون. اون روحی غربی جاه طلبت تو رو کشیده اینجا؟ » قدمی به چپ برداشت که من بالا رفتن دامن لباسش و مشخص شدن کفش بند دارش رو دیدم: « دقیقا شما نبودید که برای افزایش جادوتون یکی از پری‌های ما ایرانیان رو زندانی کردید؟!» نفس‌بریده‌اش رو بیرون داد که من منی کردم اما اون بدون توجه به من انگشتای دیت راستش رو به بازی گرفت: « و حالا چون من یکی از مردمم رو نجات دادم اومدی برای مبارزه؟! باشه باشه..» نگاهانی پاهاش انگار که غریده باشن چرخی زد و زد و زد طوری که روسری سفیدش توی هوا به پرواز دراومد و چشمای سبزش بیشتر درخشید. تا به خودم بیایم و از زیبایی ناخودآگاهش دل بکنم، کلافی از نخ دور انگشتانش که توی هوا می‌رقصیدن پیدار شد و بعد از لحظه‌ای اون کلاف بریده شد و صدای شکستنی مثل شکستن شیشه در اطراف پیچید و پشت بندش اون از چرخیدن دست برداشت و صدای آهنگینش گوشم رو پر کرد: « برای اینکه عادلانه باشه و بی‌فایده نمیری حفاظ رو برداشتم.» نمیدونم چطوری اما ناگهانی یه دریای طوفانی درون خودم حس کردم و با تلفیق جادوم درون ذرات شمشیرم و بیرون کشیدنش از غلاف سریع به طرفش دویدم. شمشیر رو بلند کردم و به سمت صورتش پایین اوردم اما جرقه‌های جادو بیرون اومدن و ترکیدن و من رو به عقب پرت کردن. بلافاصله دودی عظیم اطراف و گرفت و به سرعت پخش شدنش، محو شد. و لحظه‌ای بعد من با صحنه‌ای که دیدم،‌ احساس انفجار دیگه‌ای در قلبم رو ددیم و به موهای ابریشمی و روسری کج شده و بعد از اون لبای سرخ و گونه‌های قرمز خیره شدم. قلبم قطع شده افتاد زمین و من، کسل ۲۸ ساله و قدرتمندترین جادوگر اروپا توسط یه پریزاد و زیباییش شکست خوردم.
میزان تفاوت این دو نوشته خیلی جالب بودددد تفاوت در روایت ایده پایان شخصیت پردازی اصلا خیلی جالب بود😭✨
. @anbaryyy_e اینجا رو حتما چک کنید (پیامای ناشناسه ) همه دارن از هم تعریف میکنن خوشُم میایه)
خب دیگه بقیه تا فردا بنویسید حتما اگه بد شد کوتاه شد مهم نیست مهم اینه که نوشتیننننن (منم خودم فردا دیگه تایپ میکنم بالاخره آزاد میشم و امتحان ندارم هیناتا ببخشید آنقدر دیر دارم میفرستم😭😭)
امروز فهمیدم بچه های کلاسمون فکر میکنن من خیلی مظلومم… میخواستم خلافشو ثابت کنم ولی خب جای حساس رمانم بودم و رمان خوندن رو ترجیح دادم
هدایت شده از کلمات ستاره ای:)🌠
پرتقال خوابه.
اژدها سواران کتابخوان🏴
پرتقال خوابه.
وای ایننننن باید برم جلدای بعدیش رو از دلتا بگیرمممم پرتقال آبی ازش گرم نمیشه😭
حالم بده. اوه فهمیدم چرا حالم بده… حالا بیشتر حالم بده میخوام گریه کنممم خستممم اعصابم خوردهههه این مدیا هم که کنکور داره نمیتونم باهاش حرف بزنم کس دیگه ای هم نیست که منو درک کنه اصلا خیلی با بچه ها فرق دارم طرز فکرم دغدغه هام اصلا از همشون بدم میاد رو مخمن
📪 پیام جدید https://eitaa.com/dragonbook/13386 میخوای بیشتر بگی؟ شاید یکی از ما فهمید
کاشکی مامانم خونه بود.. میرفتم پیشش عر میزدم😭