هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/dragonbook/13396
باور کن میگن
ولی الان فقط چون یهویی تو ذهنم اومد بیا حدس بزن من کیم یوهاهاها
#دایگو
اژدها سواران کتابخوان🏴
📪 پیام جدید https://eitaa.com/dragonbook/13396 باور کن میگن ولی الان فقط چون یهویی تو ذهنم اومد بیا
اخ بیخیال سخته..
یه راهنمایی بکن
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/dragonbook/13386
منم تا سال قبل همینجوری بودم
ولی یه کوچولو خودتو آروم کن و باور کن اگه فقط فقط نگرشت رو تغییر بدی همه چیز درست میشه
شاید فکر کنین روانشناسی زرد و چرت و پرته ولی تجربه ی خودمه نه جمله ی کتاب. از وقتی تصمیم گرفتم فکر کنم بقیه هیچ قصد و نیتی ندارن یا اگه دارن هم اهمیتی بهشون ندم و اعصاب خودمو خرد نکنم و با یه نگاه متفاوت و با حساسیت کمتر به همه نگاه کنم، واقعا خودم آروم شدم. اگه احساس میکنی همکلاسی هات یه مشت ماگل بی درک و فهم و کم شعورن، اگه یه کوچولو نگاهت رو تغییر بدی شاید ببینی یه ذره از ریسمان تخیل به ذهنشون آویخته شده باشه یا یه کم جادو اطرافشون وجود و تو رگ هاشون جریان داشته باشه.
فقط خودتو اذیت نکن همین.
که آرامش داشته باشی
😭❤✨☺️
#کتابخون
#دایگو
اژدها سواران کتابخوان🏴
📪 پیام جدید https://eitaa.com/dragonbook/13386 منم تا سال قبل همینجوری بودم ولی یه کوچولو خودتو آرو
چرا همه فکر میکنن نظر اونا برام مهمه نه واقعا من مشکلی باهاشون ندارم
صرفا با این مشکل دارم که به قول تو هیچ فرد دارای جادویی دور و ورم نیست
وگرنه با ماگلا مشکل ندارم
با مغرور ها خودشیفته ها غیبت کن ها شایعه پراکن ها مشکل دارم.. که یه تعداد زیادی ازشون تو کلاس داریم ..
https://eitaa.com/Daggerslibrary/3287
خودمم دیگه .. silvana090
اینه دیگه؟..
داستان از زبون کاراکتر ۱:«لِئو»
در گود خاکی مبارزه منتظر حریف بعدی ایستاده ام بدون داشتن احساس خستگی از ۵ مبارزه پیروز مندانه قبلی ای که داشتم٠
خب، من یک جادوگرم که موهبتی نادر دارم، می توانم خودم را به شکل هر احدی در مدت زمان محدود دربیاورم
ولی برای اینکه نمیخواهم جلب توجه کنم و خودم را در دردسر بیندازم به طور آشکار از قدرت هایم استفاده نمی کنم
همین که یکی از چشمانم یشمی و دیگری زرد است، به اندازه کافی عجیب هست حتی مجبور شدم موهای سبزم رابا پارچه بپوشانم.
حالا اینکه منه لاغر مردنی چگونه توانستم ۵ تا مبارزه را پیروز شوم مربوط به هوشم است. همه ی حریف هایم احمقند و فقط می تواننداز قدرت بدنیشان استفاده کنند انگار نمی دانند برای زندگی کردن باید چیزی بیشتر از یک گولاخِ از خود راضی باشی....
سرم بخاطر یک ضربه محکم به یه طرف خم میشود
آنقدر غرق افکارم شدم که متوجه آمدن حریفِ بعدی نشدم
آرام سرم را بلند میکنم تا حریفم را برانداز کنم.
نگاهم روی یک جفت چشم قرمز مینشیند،
هردو با دیدن رنگ چشم عجیب همدیگر جا می خوریم
اوه، رنگ چشم عجیبی دارد ولی نه عجیب تر از من، پسره چند سالی بزرگتر، یه سر وگردن بلندتر و همچنین عضلانی تر از من است
پسر یک مشت دیگر نثار صورتم میکند که جاخالی میدهم، سریع به سمتش خیز برمی دارم و روی زمین میندازَمَش با زانو دستانش را قفل میکنم و با مشت دوبار محکم به خط فک تیزش ضربه می زنم، پسر سریع موقعیتمان راجابه جامیکند و با مشت میزند.
لعنت بر شیطون باید کاری کنم!
خودم را به شکل یک دختر درمیآورم.
او در جا خشکش میزند و چشمانش از حیرت گشاد می شود
_تو دختری!
با این حرف به غرورم بر میخورد و دوباره تغییر شکل میدهم، اینبار خود را شبیه او میکنم
باصدایی در حد زمزمه میگوید: پناه بر مادر طبیعت، تو یه جادوگری
_چی؟ از کجا فهمیدی؟
جوابم را نمی دهد ناگهان بلند می شود و از مسابقه انصراف می دهد
وای باید مطمئن شم برام دردسر درست نمیکنه!
بلند میشوم و از مسئول مبارزات پول هایی که درمبارزه برنده شده ام را میگیرم وسریع میدَوَم تا پسر را پیدا کنم.
وقتی به اندازه کافی از محل مبارزه دور می شوم دستمال سرم را برمیدارم.
مردم را تک تک از نظر می گذرانم، برق مویی سبز توجهم را جلب میکندو بعد چشمانی قرمز، نیشخندی شیطانی روی لبم می نشیند.
پسرک هدفمند راه میرود و کم کم از جمعیت دور می شود و به بیراهه می رود.
داره کجا میر...
داره میره سمت جنگل!
در جنگل بیش میرود تابه جایی میرسد که یک دایره بزرگ وسط جنگل خال است وهیچ درختی نیست پسر وسط دایره می ایستد ودو بال از کتف هایش بیرون می زند.
_باااللللل؟ تو پری ای؟
ناخوداگاه از دهانم میپرد. پسر برمیگردد وباحیرت به من نگاه می کند
اول مرا بخاطر رنگ موهایم تشخیص نمیدهد ولی وقتی به چشمانم میرسد باطعنه میگوید: سلام جادوگر
من هم باطعنه جوابش را میدهم: سلام پری، بگو ببینم اسمت چیه
بال هایش را به هم میزند و با شک نگاهم میکند بعد دست به سینه میگوید: آریون و اسم تو چیه؟
_لِئو
با دقت به بال هایش نگاه میکنم، ساختار آنها شبیه بال خفاش است ولی رنگشان سفید است، بزرگی بال های آریون کاملا مناسب جثه ی درشت و عضلانی اش است.
_چرا اومدی دنبالم لئو؟
_اوه چون می خواستم مطمئن شم لوم نمیدی
با این حرفم خنده طعنه آمیزی میکند و میگوید: شوخیت گرفته؟ خوشحالم که آدمی مثل خودمو دیدم تازه دوتامون موهامون سبزه بنظرم این قضیهٔ باحالیه
_اوهومم پس تو یه پری ای؟
+نه یه پری کامل نیستم نیمه پری-نیمه انسانم یه جورایی ناقصم
نیشخندی روی لبم مینشیند: منم یه جادوگر درست حسابی نیستم البته یه موهبت دارم که میتونم تغییر شکل بدم
یک ابرویش را بالا می اندازد: پس همینجوری منو گول زدی؟
بدون هیچ حسِ خجالتی جواب میدهم: آره همینجوری گولت زدم و تو هم گول خوردی
سعی می کند جلوی لبخندش را بگیرد: خب جادوگر تو میتونی بال های منو داشته باشی؟
قدرتم را جمع میکنم و بال هایی شبیه بال های آریون روی کتفم ظاهر می شود، البته کوچکتر.
آریون بال هایم را برانداز میکند و لبخندی کج تحویلم میدهد سپس بال هایش را باز میکند و به بالا پرواز میکند میگوید: یالا رفیق بیا بریم باهم یه دور بزنیم
بال هایم را باز میکنم و درسطحی نزدیک به زمین پرواز میکنم. کسی مچ دستم را میگیرد سرم را می چرخانم آریون است که مرا همراه خودش بالا تر میکشد.
هردو با لبخندی کوچک به منظره زیر پایمان نگاه میکنیم.
دفترچه خاطراتم را میبندم، عادت دارم هرهفته اولین دیدارم با بهترین دوستم کسی که باعث شد بعد از مدت ها حس تنهایی نداشته باشم را مرور کنم.
#Callous