داستان از زبون کاراکتر ۱:«لِئو»
در گود خاکی مبارزه منتظر حریف بعدی ایستاده ام بدون داشتن احساس خستگی از ۵ مبارزه پیروز مندانه قبلی ای که داشتم٠
خب، من یک جادوگرم که موهبتی نادر دارم، می توانم خودم را به شکل هر احدی در مدت زمان محدود دربیاورم
ولی برای اینکه نمیخواهم جلب توجه کنم و خودم را در دردسر بیندازم به طور آشکار از قدرت هایم استفاده نمی کنم
همین که یکی از چشمانم یشمی و دیگری زرد است، به اندازه کافی عجیب هست حتی مجبور شدم موهای سبزم رابا پارچه بپوشانم.
حالا اینکه منه لاغر مردنی چگونه توانستم ۵ تا مبارزه را پیروز شوم مربوط به هوشم است. همه ی حریف هایم احمقند و فقط می تواننداز قدرت بدنیشان استفاده کنند انگار نمی دانند برای زندگی کردن باید چیزی بیشتر از یک گولاخِ از خود راضی باشی....
سرم بخاطر یک ضربه محکم به یه طرف خم میشود
آنقدر غرق افکارم شدم که متوجه آمدن حریفِ بعدی نشدم
آرام سرم را بلند میکنم تا حریفم را برانداز کنم.
نگاهم روی یک جفت چشم قرمز مینشیند،
هردو با دیدن رنگ چشم عجیب همدیگر جا می خوریم
اوه، رنگ چشم عجیبی دارد ولی نه عجیب تر از من، پسره چند سالی بزرگتر، یه سر وگردن بلندتر و همچنین عضلانی تر از من است
پسر یک مشت دیگر نثار صورتم میکند که جاخالی میدهم، سریع به سمتش خیز برمی دارم و روی زمین میندازَمَش با زانو دستانش را قفل میکنم و با مشت دوبار محکم به خط فک تیزش ضربه می زنم، پسر سریع موقعیتمان راجابه جامیکند و با مشت میزند.
لعنت بر شیطون باید کاری کنم!
خودم را به شکل یک دختر درمیآورم.
او در جا خشکش میزند و چشمانش از حیرت گشاد می شود
_تو دختری!
با این حرف به غرورم بر میخورد و دوباره تغییر شکل میدهم، اینبار خود را شبیه او میکنم
باصدایی در حد زمزمه میگوید: پناه بر مادر طبیعت، تو یه جادوگری
_چی؟ از کجا فهمیدی؟
جوابم را نمی دهد ناگهان بلند می شود و از مسابقه انصراف می دهد
وای باید مطمئن شم برام دردسر درست نمیکنه!
بلند میشوم و از مسئول مبارزات پول هایی که درمبارزه برنده شده ام را میگیرم وسریع میدَوَم تا پسر را پیدا کنم.
وقتی به اندازه کافی از محل مبارزه دور می شوم دستمال سرم را برمیدارم.
مردم را تک تک از نظر می گذرانم، برق مویی سبز توجهم را جلب میکندو بعد چشمانی قرمز، نیشخندی شیطانی روی لبم می نشیند.
پسرک هدفمند راه میرود و کم کم از جمعیت دور می شود و به بیراهه می رود.
داره کجا میر...
داره میره سمت جنگل!
در جنگل بیش میرود تابه جایی میرسد که یک دایره بزرگ وسط جنگل خال است وهیچ درختی نیست پسر وسط دایره می ایستد ودو بال از کتف هایش بیرون می زند.
_باااللللل؟ تو پری ای؟
ناخوداگاه از دهانم میپرد. پسر برمیگردد وباحیرت به من نگاه می کند
اول مرا بخاطر رنگ موهایم تشخیص نمیدهد ولی وقتی به چشمانم میرسد باطعنه میگوید: سلام جادوگر
من هم باطعنه جوابش را میدهم: سلام پری، بگو ببینم اسمت چیه
بال هایش را به هم میزند و با شک نگاهم میکند بعد دست به سینه میگوید: آریون و اسم تو چیه؟
_لِئو
با دقت به بال هایش نگاه میکنم، ساختار آنها شبیه بال خفاش است ولی رنگشان سفید است، بزرگی بال های آریون کاملا مناسب جثه ی درشت و عضلانی اش است.
_چرا اومدی دنبالم لئو؟
_اوه چون می خواستم مطمئن شم لوم نمیدی
با این حرفم خنده طعنه آمیزی میکند و میگوید: شوخیت گرفته؟ خوشحالم که آدمی مثل خودمو دیدم تازه دوتامون موهامون سبزه بنظرم این قضیهٔ باحالیه
_اوهومم پس تو یه پری ای؟
+نه یه پری کامل نیستم نیمه پری-نیمه انسانم یه جورایی ناقصم
نیشخندی روی لبم مینشیند: منم یه جادوگر درست حسابی نیستم البته یه موهبت دارم که میتونم تغییر شکل بدم
یک ابرویش را بالا می اندازد: پس همینجوری منو گول زدی؟
بدون هیچ حسِ خجالتی جواب میدهم: آره همینجوری گولت زدم و تو هم گول خوردی
سعی می کند جلوی لبخندش را بگیرد: خب جادوگر تو میتونی بال های منو داشته باشی؟
قدرتم را جمع میکنم و بال هایی شبیه بال های آریون روی کتفم ظاهر می شود، البته کوچکتر.
آریون بال هایم را برانداز میکند و لبخندی کج تحویلم میدهد سپس بال هایش را باز میکند و به بالا پرواز میکند میگوید: یالا رفیق بیا بریم باهم یه دور بزنیم
بال هایم را باز میکنم و درسطحی نزدیک به زمین پرواز میکنم. کسی مچ دستم را میگیرد سرم را می چرخانم آریون است که مرا همراه خودش بالا تر میکشد.
هردو با لبخندی کوچک به منظره زیر پایمان نگاه میکنیم.
دفترچه خاطراتم را میبندم، عادت دارم هرهفته اولین دیدارم با بهترین دوستم کسی که باعث شد بعد از مدت ها حس تنهایی نداشته باشم را مرور کنم.
#Callous
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
بالاخره یک سناریو اومد تو ذهنم.
دوستت دارم از زمان دیدار با تو تا زمان مرگت و بازگشتت.
تو آمدی با آن سیمای دخترانه ات. با موها چرخانت و مرا به سجده انداختی. این چیست؟ معجزه ی خدایان الهی؟ معجزه ای که از جادو قدرتمند است که تو را به من برگرداند؟
معجزه ای فولادتر از پوست اژدها که در این دنیای جادویی تو را از چنگ آتش خشم اژدها رهاند؟
زندگی برایم به پایان رسید آن لحظه که دوباره عاشقت شدم. آن لحظه که خاطرات به این ذهن خسته هجوم آوردند و این کالبد بی روح را به اسارت بردند.
و آن لحظه که شمشیر کشیدی و به طرفم دویدی.
ازت متشکرم ماکسیمیلیان. جادوگر اعظم و دشمن قسم خورده ای که هیچ گاه ندیدمت.
ازت متشکرم که بار دیگر چهره ی عشق زندگی ام را به من نشان دادی.
ادامه دارد.
#دوباره
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
و به یادم آوردی آن عشق بدون عشق را که مخصوص آن کالبدی که دزدیدی بود.
چراکه شاید من آن اژدهایی باشم که او را گرفت.
ازت متشکرم که در لحظه ی فرود شمشیر بر گردنم سیمای حقیقی را به من نشان دادی.
اما آن مو های مواج را از من نگرفتی.
حالا میتوانم آرام باشم و به دنیایی که او هست روم و در آخرین لحظات زندگی ام گیسوان او را دیده باشم که صورتم را نوازش میکند.
ازت ممنون ماکسیمیلیان. جادوگر شمشیر زنی که نژادی برتر داشت اما آنقدر مهربان بود که مرگی فراتر از جایگاهم هدیه دهد.
#دوباره
#دایگو
چقدر تفاوت
چقدررررر
از لحاظ قلم ایده پایان
و جالبیش اینه هردوتاشون اسم اون یکی شخصیت رو خودشون نوشتن😭🤣
هدایت شده از ꜱʜᴀᴅᴏᴡ ʙʟᴏᴏᴍ♣️
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شش کلاغ - لی باردوگو
𝕯𝖆𝖌𝖌𝖊𝖗𝖘' 𝕷𝖎𝖇𝖗𝖆𝖗𝖞📚
هدایت شده از ᯓاخگر
کتابفروشیِ رویاهایتان قرار است نقاشی شود!
این پیام را بازارسال کرده و نشانی خود، شخصیتِ کتابی موردعلاقهتان و اسم کتابش، اسم خودتان یا نام مستعارتان را برای کتابدارِ اخگر ارسال کنید تا: نقاشی کتابفروشی شما به همراه اسم کانالتان بر سردر آن و یک نامه از شخصیت موردعلاقهی شما به خودتان، دریافت کنید.🌤
Tag | Channel