اژدها سواران کتابخوان🏴
خب دو نفر بعد ریون و ایران کاراکتر یک : سن:۱۹ جنسیت:پسر رنگ مو:طلایی رنگ چشم:شکلاتی نژاد:انسان ویژگ
این دو نفر ایران نوشته ولی ریون نه
اژدها سواران کتابخوان🏴
خب دو نفر بعد ریون و ایران کاراکتر یک : سن:۱۹ جنسیت:پسر رنگ مو:طلایی رنگ چشم:شکلاتی نژاد:انسان ویژگ
ایران از زبون کاراکتر دو
آریا آرس:
نفسم را بیرون دادم. در سنگی را هل دادم و لولا هایش خس خس کرد. دم غروب، مرمر های موزه سانتاکلوما کدر و سرد بنظر میرسیدند.
صدای قدم هایم سکوت را شکست. همانطور که دور و اطراف را زیر نظر داشتم، چشمم کشیده شد سمت تابلو نقاشی.
یک زن، یک مرد، و یک پسر بچه با موهای طلایی رنگ در اغوش پدرش. یک خانواده اشرافی. چشمانم ناخداگاه روی پسر بچه قفل شد.
ناگهان بغل گوشم نفسی کشیده شد.
سریع سرم را چرخاندم.
چشمانم گشاد شدند و ابرو هایم جمع شدند.
همان پسرک در تابلو بود. موهای طلایی، چشمان شکلاتی، قدی کوتاه، و صورت شفاف.
اما... چطور؟ این نقاشی... حداقل به پانصد سال قبل تعلق میداشت.
او به تابلو خیره شده بود. انگار خودش را در آن میدید. سرش چرخید و ناچار نگاهش را رها کردم.
میتوانستم وزن نگاهش را روی سرم حس کنم. ناخداگاه چند قدم کنار کشیدم. شنلم را محکم تر کردم و حس کردم با هر حرکتی، نگاهش طولانی تر میشود...
پای چپم ناخودآگاه عقب رفت. آماده فرار.
ناگهان سرش را پایین انداخت و نگاهش را سمت کفش هایش دوخت.
چشمانم را چرخاندم. چرا اینطور میکرد؟
نگاهم بی حوصله دوباره روی تابلو افتاد.
اما،
تصور پسرک دیگر در تابلو نبود.
یک دختر بچه با موهای پیچیده از مار. در اغوش زن و مردی دیگر.
قلبم میخواست سینه ام را بشکافد. نفسم در سینه گیر کرد.
صدای چکه آب روی زمین پیچید!
تابلو شروع به ذوب شدن کرده بود!
و موزه در حال شکستن.
به خودم امدم. مچم در دست پسرک. در حال دویدن بودیم.
چلچراغ فرو ریخت؛ نورش مثل قطره های آب، در هوا جهید و خاموش شد. مرمر های خرد شده در نور کم جان غروب مانند کریستال میدرخشیدند.
چشمانمان در سنگی را میدید.
صداها میشکستند_ تیز و بلند؛
مثل جیغی که از دل بلور بیرون بپرد.
نور پاشید. سقف لرزید. و هوا از برق تکه ها پر شد...