eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
379 دنبال‌کننده
7.1هزار عکس
560 ویدیو
117 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : (برید توی بیوی انباری ابزارک هست فقط اونجا پیام بدین-) @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
اسم : آنابل تپ تپ کفش، امواج دریا، صدای جغد.. این صداها زمانی بس طولانی ست که به برنامه‌ی ثابت زندگی من تبدیل شده. شب بیداری یک چیزی کاملاً طبیعیست..تصحیح میکنم ؛ شب بیداری برای خون آشامان طبیعیست.اما من کمی متفاوت ترم.هنگامی که دیگر همنوعانم در خیابانها و پیاده رو ها، میچرخند و گشت می زنند تا هدف بعدی را برای تغذیه و تفریح شبشان ، بیابند ، من با آوای جغدها و جیرجیرک ها ،به طرف اعماق آبها قدم بر میدارم. سایه‌ام حالا بلندتر از قبل شده. وارد شن های ساحل میشوم و به صخره ها و تاریکیشان که بر آبها سایه انداخته نگاهی گذرا میکنم.به راهم ادامه میدم تا به اینجا میرسم.قبرستان شهر. کششی به اینجا دارم که نمیدانم به چه دلیل است. شاید انرژی ارواح،شاید سکوت مرده ها.. نمیدانم دقیقا کجای قبرستانم.دستهایم را بیشتر از قبل در جیب شلوارم فرو میکنم و از بین قبرها خودم را به اینطرف و آنطرف میکشم. هر از گاهی گل خشکیده‌ای زیر پایم له می‌شود و شاخه‌ای از درخت افتاده، خرد می‌شود. شبحی در سمت راستم تکان میخورد. گوشه ی چشمم میبینمش و من میچرخم تا بیشتر دقت کنم. از شکارچیان خون آشام ترسی ندارم ولی حالا هم تصمیمی بر ملاقات با فرشته مرگ ندارم.مه از قبل هم غلیظ تر است و مجبورم چشمهایم را در هم بکشم تا شاخه های درختان هم به زور ببینم. دندان های نیشم را با زبان خیس میکنم و به طرف شبح احتمالی راه می افتم. هر چه جلوتر میروم روح جزئیات بیشتری می‌گیرد و من کنجکاوتر از قبل میشوم. سرعتم را بالا میبرم که ناگهان شاخه‌ای به پیشانی ام میخورد سوزش سرم را در بر میگیرد.دستم را به سرم میکشم گرما و چسبندگی عسل مانند خون را حس میکنم.
لیلی از زبون کاراکتر یک: گولن با لیوان آبجویش پشت میز چوبی بار «گلوگاه کوتوله‌ها» نشسته بود. قد ۱۵۲ سانتیمتری‌اش در بین دیگر کوتوله‌ها کاملاً عادی بود، اما شانه‌های پهن‌اش نشان می‌داد تجربه‌ی سال‌ها معامله و کشمکش را پشت سر گذاشته است. موهای بلوطی اش زیر نور فانوس‌های بار می‌درخشید و چشمان قرمزش مثل دو زغال گداخته، مشتریان جدید را زیر نظر داشت. 《پنج سکه طلا برای این محموله الماس خام، وگرنه قرارداد را با رقیبتان امضا می‌کنم.》گولن با صدایی گرفته گفت و جرعه‌ای از آبجویش نوشید. گولن می‌دانست که دارد بر لبه پرتگاه قدم بر می‌دارد و در آستانه ورشکستگی است و اگر از این معامله سودی نصیبش نشود دیگر معلوم نیست کی دوباره همچین پیشنهادی گیرش می آید. ناگهان ورود یک غریبه، سکوت موقتی را بر بار حاکم کرد. آریل بود. موهای قرمزش همچون شعله‌ای زنده در نور کم بار می‌درخشید و چشمانش عمیق و مرموز به نظر می‌رسید. واضحا او یک سایرن بود، اما برخلاف همه‌ی افسانه‌ها، دهانش بسته بود و آواز محسور کننده ای نداشت. آریل بدون مقدمه به سمت گولن رفت و کاغذ نوشته شده ای در مقابل او گذاشت: 《من می‌دانم که کسب و کارت در خطر است.》 گولن با بیخیالی شانه هایش را بالا انداخت و جرعه‌ای دیگر از آبجویش را نوشید. _حالا چرا به کسب و کار کساد من علاقه مند شدی؟ سایرن در حالی که پوزخند بی صدای بر لب داشت کاغذ دیگری را رو به روی او قرار داد: 《من می‌دانم کجا می‌توانی یک معدن گمشده از "اشک های ماه" را پیدا کنی؛ و تو می‌دانی که چگونه می‌توانی آن را بدون جلب توجه ... افراد نامناسب، استخراج کنی.》 گولن ابروهایش را بالا انداخت. این سایرن نه تنها از تجارت سر در می‌آورد، بلکه از خطرات پنهان آن نیز آگاه بود. در حاله که داشت احتمالات خطر رو بررسی می‌کرد دستی به ریش های بلند و مجتعدش کشید؛ این معامله این بود که نمیتوانست ازش چشم پوشی کند. پیمان آنها ساده بود: آریل نقشه و دانش جادویی فراهم می‌کرد و گولن نیروی کار، منابع و زیرکی تجاری را. آنها پس از توافق و کشیدن نقشه به سمت معدن حرکت کردند و در راه گولن فهمید که آریل بخاطر یک نفرین قدیمی قدرت صدای خود را از دست داده و به همین خاطر به تجارت و مطالعه بر روی سنگ های جادویی روی آورده بود. وقتی بالاخره به معدن رسیدند، با گروهی از دزدان که توسط یک کوتوله رقیب اجیر شده بودند روبرو شدند. نقشه‌ی اولیه گولن حمله‌ی مستقیم بود، اما آریل با اشاره‌ای سریع از گولن خواست تا با دزدان مذاکره کند و آنها را در مورد ارزش واقعی معدن گمراه کند، در حالی که خود آریل راهی مخفی برای ورود به معدن پیدا کند. این نقشه نیازمند اعتماد کامل بود و در گولن باید وقت می‌خرید و به آریل اجازه می‌داد به تنهایی عمل کند. برای اولین بار گولن کنترل یک معامله را به فرد دیگری سپرد و همزمان که دزدان را درگیر چانه زنی بی ثمری کرده بود آریل موفق شد نمونه هایی با ارزش از سنگ ها را استخراج و مخفیانه خارج کند پس از آن، آنها با ثروت هنگفتی بازگشتند و گولن در حالی که لیوان آبجویش را برای ششمین بار پر می‌کرد همراه با آریل برای معامله بعدی اشان نقشه ها و حیله های جدیدی را در ذهنش پرورش می‌داد. میدونم کم و کاستی زیاد داره و کلا تو نوشتن داستانی خیلی خوب نیستم ولی به بزرگی خودتون ببخشین دیگه..