eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
379 دنبال‌کننده
7.1هزار عکس
560 ویدیو
117 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : (برید توی بیوی انباری ابزارک هست فقط اونجا پیام بدین-) @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید از زبون کاراکتر اول /نام : سایکو ساعت هایت که به زمین خیره شده ، اصلا درک نمی کنم چرا باید این قدر مرموز رفتار کند که البته همین ویژگی اش جذب ام کرده ولی کمی زیادی عجیب است . اولین باری که خواستم او را به حرف بکشم بعد از کمی مکث دوباره ساکت شد و به نوشتن در دفترچه کوچک اش ادامه داد که همین سکوت اش هم گفت و گویمان را پایان داد شاید کلا دوست ندارد حرفی بزند. دوباره از طبقه دوم تخت پایین آمدم و نگاهی به اطراف انداختم . طبق معمول دوشنبه ها وقت ملاقات بود و کسی اطرافمان نبود . تقریبا خلوت ، غیر از من و خودش کسی این جا نبود گوشه از زمین را پیدا کرده و از آن خودش کرده بود ذهن او مشغول دفترچه سیاهش بود و ذهن من مشغول به او . ادامه دارد ...
📪 پیام جدید کنارش روی زمین نشستم و سعی کردم نگاهی به دفترچه سیاه کوچک اش بیندازم ولی نمی توانستم خط اش را بخوانم اصلا آن خط خطی ها خط به حساب می آمد ؟ بیشتر شبیه خط رمز گذاری شده بود ، تعجبی نداشت که تلاشی برای پنهانش هم نداشت . نگاهم را به چشمانش اومدم و گفتم :« چی می نویسی ؟یه جور رمز گذاریه؟»خودکار مشکی اش از حرکت ایستاد و در عوض لب هایش شروع به حرکت کردند :« مگه بهت اخطار ندادم که دیگه نزدیکم نشی ‍؟» چشمانم لحظه ای از تعجب گرد شدند ولی بعد خندیدم و گفتم :« میدونی اسمم چیه ؟» چهره اش جدی شد و گفت :« نیازی نیست بدونم .» خنده ای کوتاه کردم و گفتم :« منظورم اینه که تو زندان به چی مشهورم ، ولی بیخیال خودم میگم . بهم میگن سایکو . معنی ش میشه روانی .»
📪 پیام جدید صدایش حالت مسخره ای به خود گرفت :« اوه چه جالب خوشحالم که هم سلولی یه روانی شدم ... حالا میتونی گورتو گم کنی .» دستم را دراز کردم و روی شانه اش گذاشتم :« بس کن بابا جالب بود . خب لقب خودت چیه ؟» - میری یا ببرمت بچه پرو ؟ - اولا که گفتم بهم میگن سایکو نه بچه پرو،دوما هم ... میخوام دو منو ببری اشکالی داره؟ - داری زیادی زر میزنی. - بزار پای خودم تو نگران نبا... نمی دانم چه شد ولی مطمئنم که یک لحظه مشت اش را مقابل صورتم دیدم ولی بعد صدای خم شدن میله تخت به گوشم خورد . مثل اینکه شانس آورده بودم.صدایش در گوشم دوباره طنین انداخت:« سعی نکن دوباره عصبیم کنی.»نزدیک بود دهانم از شدت قدرت اش باز بماند جثه اش به قدرت اش نمی خورد ولی هر چه باشد بی خود که لقب آیومو را به او نداده بودند.
📪 پیام جدید غیر انسانی... تنها لقبی که بعد از سه سال و نیم حبس به او داده بودند . آن زمان من تازه از زندان بخش غربی به این جا منتقل شده بودم ولی از همان زمان هم می دانستم که او .... با همه چیز این جا فرق دارد . انگار تافته ای جدا بافته بود. گذر مشت اش از کنار گونه ام خراشی هر چند سطحی ولی وحم آور بوجود آورد . خراشی که تا آن لحظه نمی دانستم می تواند چقدر تاثیر گذار باشد . می خواستم دوباره بحثی دیگر را پیش بیاوردم ولی دست های او از سرعت فکر کردن من سریع تر بودند . به سراغ گردنم رفتند ، سه واحد فشار بر نقاطی حساس از بدن می تواند هوشیاری را از بین ببرد . و فکر می کنم که او هم همین فکر را می کند .
📪 پیام جدید لحظه های آخر که پلک هایم دیگر طاقت ایستادن نداشتند ، قبل از اینکه نقش زمین شوم مرا در بر گرفت تا بر زمین نیفتم و بعد ... جز تاریکی چیزی ندیدم .
و تماممممم
ممنون از‌ کسایی که شرکت کردن واقعا تک تکشون رو دوست داشتم😭😭😭✨✨✨✨
خب فقط تا چهار ساعت دیگه من تو این کانال پیام میزارم سخنی چیزی؟
(باور کن آخرش دووم نمیارم دو ماه دیگه اینجا پلاس میشم)
📪 پیام جدید وای سیلوانا چطور میگی بد نوشتی خیلی خوب بوددد😭💘
📪 پیام جدید https://eitaa.com/dragonbook/13608 سادیسمیک را به من بازگردانید.
📪 پیام جدید درسته زیاد توش فعالیت نمیکردیم ولی واقعا توی قلبم جا داشت...