پارت دهم
+چند ثانیه ای مکث کرد و بعد شروع به تمیز کردن تخت کرد همه چیز را سر جایش گذاشت و بعد... بالاخره میشد روی تخت خوابید!
دلتا در مدت زمانی که + حواسش نبود لباس هایش را عوض کرده بود و لباس گشاد سفیدی پوشیده بود که با موهایش تضاد جالبی ایجاد کرده بود همراه با شلواری مشکی
دلتا به سمت تخت حرکت کرد و خودش را روی تخت انداخت : وای یادم رفته بود اینجا چقدر نرم تر از زمینه...
و بعد لباس هایی که در دستانش نگه داشته بود را برای + پرت کرد : لباسات رو عوض کن لباس خدمتکار اصلا بهت نمیاد تازه کثیف هم شده
+ کمی به دور و ورش نگاه کرد و پرسید : کجا عوض کنم ؟
دلتا با قیافه ای پوکر به + زل زد : به نظرت کجا باید عوض کنی؟ همینجا دیگه ! اگه خجالت میکشی دیدت بزنم میتونی پشتتو بکنی بهم
+ که میدانست هر گونه مخالفتی احتمال اینکه از اتاق به بیرون پرت شود رو افزایش میدهد به آرامی چرخید و به لباس های درون دستش نگاه کرد
پیراهن یقه باز کرمی رنگی همراه یک شلوار قهوه ای
به آرامی لباسش را در آورد تا لباس جدید را بپوشد
صدای سوت زدن دلتا به گوش رسید : واقعا خیلی سفیدی ها
+ نهایت تلاشش را کرد که عکس العملی نشان ندهد
دلتا در حالی که صورتش هنوز سرخ بود گفت : فکر کنم هنوز مستم .. راستی دفعه قبلی که توی قصر بودیم و لباس هات رو عوض کردم بیهوش بودی و نمیتونستم ازت بپرسم .. الان یادم اومد.. چرا کمرت انقدر زخمیه؟..
ردش خیلی آشناست چیزی شبیه به شلاق؟
+ چند لحظه ای صبر کرد دو به شک بود که بگوید یا نه در آخر لب باز کرد: اونا؟ چیز خیلی خاصی نیستن میدونی بابام فقط بعضی وقتا که عصبانی میشد سر کوچک ترین اتفاقات تنبیه های بدی برام در نظر میگرفت حبس شدن توی جاهای تنگ منع شدن از غذا خوردن شلاق زدن ..
+ با بیخیالی شانه ای بالا انداخت : خیلی چیز خاصی نیست
+ با حس کردن دستی روی شانه اش به سرعت برگشت و با صورت قرمز و خیس از اشک دلتا مواجه شد : اون پیرمرد خرفت حق نداشته همچین بلایی سرت بیاره انقدر با بیخیالی راجبش صحبت نکن ! نظرم داره راجب گرفتن پول و دادن تو بهشون عوض میشه ... نظرت چیه همشون رو بکشم تا پرنس کوچولومون تبدیل به پادشاه بشه؟..
تازه اونجوری سودشم بیشتره اگه ازت آتو بگیرم میتونم تا ابد هرچقدر پول بخوام ازت بگیرم .. میشی تامین کننده مالی کشتی من نظرت چیه؟
+ که از این همه حرف زدن دلتا تعجب کرده بود به زور لبخند خود را جمع کرد و به آرامی دلتا را روی تخت هل داد : نمیدونم شاید هیچ وقت نخوام برگردم یعنی میخوای منو به زور پادشاه کنی؟
دلتا اخمی کرد و گفت : تو چر اینجوری رفتار میکنی؟ اگه فقط یه شاهزاده نق نقو بودی و همش گریه میکردی که برت گردونم کار خیلی راحت تر میشد تو رو پس میدادم پول رو میگرفتم و تمام!
+ به آرامی دراز کشید و تنها پتوی موجود را روی دو نفرشان کشید : حس عجیبی داره که من رازی که به هیچ کسی نگفته بودم رو به تو گفتم ولی هیچی راجب تو نمیدونم یه مقدار نامردیه !
دلتا که گیج و منگ بود و داشت به خاطر اثرات شراب بیهوش میشد با گیجی به + نگاه کرد
+ زمزمه کرد : ولی اشکال نداره هنوز وقت داریم تا تو رو بشناسم ! دلم میخواد وقتی کاملا هوشیاری از خودت برام بگی تا پشیمون نشی
وقتی + دوباره به دلتا نگاه کرد دلتا به خواب رفته بود..
#چرتوپرت
اژدها سواران کتابخوان🏴
پارت دهم +چند ثانیه ای مکث کرد و بعد شروع به تمیز کردن تخت کرد همه چیز را سر جایش گذاشت و بعد...
اولش نصفه اومد الان ویرایشش کردم -