<☆مجتمعِ عجیبناک~
من جدی جدی دلم میخواد امروز برم دوچرخه سواری و در کمال تعجب به هرکی میگم میگه ببخشید کار دارم🗣🗣🗣
اشکال نداره..منو غازان خان میریم دوچرخه سواری و ازین به بعد من هم همیشه کار دارم🐥
https://eitaa.com/dream_maker/1536
پس با پکیج کجا کلاس میری؟
--
*من با پکیج مخالفم راستش*
ثلام بیابد اینجا باهام حرف بزنید
https://eitaa.com/joinchat/1938491046C347a8587dd
--
حمله کنید🙏🏻
پروفایل تلگرامت عکس خودته؟
اگه عکس خودته که مردم برات😭❤️🔥
--
پروفایلمو که برداشتم ولی اره خودم بودم--😭😭😭😭😭😭
شوما برای مردن حیفی دختر خانوم😞💔
https://eitaa.com/dream_maker/870 این یکی از همشون جالب تر بود... واقعا موردعلاقه ام هست
--
باید اعتراف کنم که از لحاظ بیان کردن افسانه ها واقعا کونکونه بهترینشون بود🙏🏻
هر وقت یکی از جوونای روستا برای سفر میرفتن،ماماناشون فقط یه جمله به اونا میگفت :«اگه کنار آب، دختری رو تنها دیدی... هیچوقت دلت براش نسوزه.»
هیچکس دلیلشو نمیدونست. همه فقط این جمله رو حفظ بودن.
یه شب جوونی که تازه از شهر برمیگشت از بین جنگل عبور کرد.
بارون بند اومده بودو برگا هنوز از قطرههای آب میدرخشیدن.
وقتی کنار رودخونه رسید، دختری رو دید که روی سنگی نشسته بود.موهای بلندش تا روی زمین میرسیدو کیمونوی قرمزش خیس شده بود و انگار ساعتها همون جا منتظر بود.
پسرجوون نزدیک شدوگفت:«اینجا چی کار میکنی؟»
دختر فقط لبخند زد.«راه خونه رو گم کردم.»
صداش آروم بود، اونقدر آروم که انگار با خود رودخونه حرف میزد.
«اگه بخوای، میتونی امشبو تو کلبهی من بمونی.»
دختر چیزی نگفت، فقط از جاش بلند شدو دنبالش راه افتاد.
اون شب دختر تقریبا هیچ حرفی نزد اما هر بار که پسر جوون نگاهشو از اون دختر برمیداشت احساس میکرد چیزی توی اتاق تغییر کرده .
یه بار...
انگار یه سایه روی سقف حرکت کرد.
بار دوم...
چیز نرمی به پشت دستش خورد.
وقتی نگاه کرد فقط یه رشتهی خیلی نازک روی پوستش بود مثل نخ ولی نخ نبود.
صبح که شد..
دختر دیگه اونجا نبود.اما روی تیرهای چوبی خونه، پر شده بود از رشته های نقرهای.
جوون با خودش گفت:«حتما عنکبوتا بودن...»
و زندگی ادامه پیدا کرد.
اما از اون روز، هر شب، خواب همون دخترو میدید.
کمکم دیگر از خونه بیرون نرفت.با کسی حرف نزد.فقط هر غروب کنار همون رودخونه میشست...
انگار منتظر کسی بود.
چند ماه بعد...
اهالی روستا فقط لباسهاشو کنار رودخونه پیدا کردن.
هیچ رد پا یا نشونی از اون پسر نبود.
فقط تارهای نقرهای که با باد تکون میخوردن.
پیرزنای روستا وقتی این خبرو شنیدن، فقط آه کشیدنو گفتن:
«باز هم اون...»
<☆مجتمعِ عجیبناک~
絡新婦
☆افسانهی جوروگومو(Jorogumo)
مردم ژاپن باور داشتن موجودی به اسم جوروگومو توی جنگلا و کنار آبشارا زندگی میکنه.
میگفتن اون در اصل یه عنکبوت خیلی پیره که بعد از صدها سال به یه یوکای تبدیل شده.
بزرگترین قدرت جوروگومو این نبود که تارهای محکم ببافه...
در اصل بزرگترین قدرتش این بود که میتونست به شکل یه خانوم خیلی زیبا دربیاد.
اون مسافرا رو فقط با مهربونی، لبخند یا درخواست کمک به سمت خودش میکشوند.
وقتی قربانی بهش اعتماد میکرد، کمکم وارد قلمرو تارهاش میشد اونوقت بود که دیگه راه فراری وجود نداشت..
بعضیا ادما میگن، جوروگومو قربانیاشو میکشت.
بعضیام میگفتن، اونا رو برای همیشه توی تارهاش اسیر میکرد.
برای همینه که جوروگومو فقط یه هیولای عنکبوتی نیست.اون نماد یه هشدار قدیمی تو فرهنگ ژاپنه:
«همهی خطرها با چهرهای ترسناک از راه نمیرسند؛ بعضیهایشان با یک لبخند آرام میآیند.»