دو سوم مردم آلمان مخالف مرداخت کمک های مالی به پناهجویان اکراینی هستن
حتی برخی معتقدن مردانی که توانایی جنگیدن دارن بتید به کشورشون برگردن و دفاع کنن
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
آلمان در برخی موضوعات از جمله سهمیه دانشگاه، امتیازاتی به اکراینی ها داده که حتی برای مردم خودش هم وجود نداره چه برسه به بقیه پناهجویان. بعد یه عده در کشور ما هنوز با سهیمه شاهد و ایثارگر مشکل دارند😔
بماند که این سهمیه در کشور ما به خانواده افرادی اختصاص داده شده که برای همین مرز و بوم فداکاری کردن! نه اینکه از کشور خودشون فرار کرده باشن و به کشور ما پناه آورده باشن
کلا پناهجویان اکراینی مخالفین زیادی دارن در آلمان و حتی در بقیه کشورهای اروپایی و نارضایتی های بسیاری رو به وجود آوردن چه از نظر اقتصادی، چه اخلاقی و چه سایر جهات. اگرچه در اخبار این یکی دو سال اخیر خیلی بیشتر روی مشکلاتی تمرکز میشه که پناهجویان مسلمان به وجود آوردن. امان از سیاست!
وقتی پای منافع سیاسی در میون باشه، دولت آلمان هم کاری به خواست مردمش نداره...
اینجوری نیست که فکر کنیم دولت اینجا وایستاده ببینه چی به رفاه مردم خودش کمک میکنه و فقط در همون زمینه هزینه کنه!
پینوشت: من هیییچ سهمیه ای برای کنکور نداشتم سوتفاهم برای کسی پیش نیاد🌷
کانال دکتر موتا
مشاهدات و تجربه های یک مادرِ دندانپزشک ساکن آلمان
https://eitaa.com/joinchat/3509321946Cbb998519ef
انتشار فقط با لینک کانال
همه نگران فاطمه یاس هستین چرا؟😅
خونه بود پیش پدر بزرگ و مادربزرگش❤️
من ترجیحم اینه بچه ها تا دو یا سه سالگی مهد نرن
سه شنبه ها رسما تو ماشین زندگی میکنم
شبها که تا صبح که در خدمت نوزاد جدید هستم و صبح ها هم جدیدا فاطمه یاس حدود ۵ یا پنج و نیم بیدار باش میزنه😫
بلند شدم و اول فاطمه یاس رو برداشتم و بهش رسیدم، بعد بچه ها رو به ترتیب صدا کردم و آماده کردم و با نینی راه افتادیم سمت مدرسه
سه شنبه ها پسر بزرگم میره یک پیش دبستانی دیگه. بعد دخترم اون رو رسوندم و در نهایت برگشتم خونه که دیدم زهرایاس خانم ظرف غذاش رو نبرده و این یعنی تا ساعت ۱۶ بدون خوراکی. دیروز هم همین اشتباه رو تکرار کرده بودم! یه دلم میگفت نبر براش تا یاد بگیره اما یه دل دیگه ام...
خلاصه که نتونستم، پس دوباره شال و کلاه کردم و نی نی به بغل رفتم مدرسه.
وقتی برگشتم خونه حدودا یه ساعت وقت داشتم تا زمان برداشتن پسرم از مهد اونم که به رسیدگی های نوزاد گذشت
باز نی نی رو زدم زیر بغلم و رفتم دنبال داداش بزرگه
برش داشتم، آوردمش خونه و تو این فاصله مشخص شد باید چند تا بسته رو ببرم پست
رسیدم خونه پسر بزرگه رو تحویل دادم و بسته ها رو برداشتم و باز نی نی به بغل رفتم اداره پست
وسط این مسیر ها هم چند بار مجبور شدم ماشین رو بزنم کنار برای شیر خوردن نوزاد
پست ها رو فرستادم و یکی دو کار دیگه انجام دادم و برگشتم خونه
ساعت شده بود دو و ربع ظهر
اها از نونوایی کنار پست هم یه دونه کروسان گرفتم تو راه، حین رانندگی خوردم از شدت گرسنگی...
رسیدم خونه! حتی دوتا چایی پشت هم، هم نتونست حالم رو جا بیاره ولی باز مشغول نوزاد شدم و نماز خوندم و پسر بزرگه رو حاضر کردم البته با کنترل از راه دور شما بخونید دااااد😅 و اینبار هر سه تاشون رو برداشتم و رفتیم دنبال خواهر بزرگه و از اونجا هم رفتیم کلاس ورزش محمد مهدی!
نگران بودم اگر فاطمه یاس رو بگذارم خونه بد موقع بخوابه پس با خودم بردمش.
محمد مهدی رفت کلاس و من موندم تو ماشین با سه تا بچه. از فرصت استفاده کردم و نوزاد به بغل و یک دست هم مشغول کنترل خواهر کوچیکه که دست و پای داداشش رو نکنه، با زهرایاس درس هاش رو خوندیم، هفته دیگه امتحان داره!!
تا بالاخره کلاس محمد مهدی تموم شد و همگی برگشتیم خونه.
و تمام روز با خودم فکر میکردم مهمونام که برگردن ایران من همه این شرایط رو دارم با این تفاوت که غذا هم خودم باید بپزم، صبح ها هم باید فاطمه یاس رو با خودم ببرم و ...
غر میزنم ؟ نه!
فقط خواستم از زندگی چند فرزندی و مهاجرت و ... بهتون تصویر لوکس و راحت و غیر واقعی ندم وگرنه که من میدونم ارزش سختی کشیدن رو برای رسیدن به اهداف🌷
پینوشت: این مدت زحمت بردن و آوردن بچه ها به مدرسه و مهد همیشه با پدربزرگشونه. فقط سه شنبه ها چون محمد مهدی صبح میره یک مرکز دیگه و عصر هم کلاس ورزش داره باید خودم ببرمش
کانال دکتر موتا
مشاهدات و تجربه های یک مادرِ دندانپزشک ساکن آلمان
https://eitaa.com/joinchat/3509321946Cbb998519ef
انتشار فقط با لینک کانال
تو همون ماشین، از یک نمای دیگه
وقتی رسیدم خونه، فقط یه جمله گفتم
از خستگی میخوام جون بدم...
دستشون درد نکنه پدر و مادر دکتر ارنست بچه ها رو گرفتن، غذا دادن، سر گرم کردن و من تو این فاصله با زهرایاس کمی درس خوندم و به نی نی رسیدم. و دیگه رسید ساعت خوابشون
نی نی و فاطمه یاس رو خوابوندم
بچه ها رو هم که شام خورده بودن به سختی فرستادم مسواک بزنن و بخوابن
مهمون که داریم از ذوق و هیجانشون خواب بچهها یکمی به هم میخوره...
چند روز پیش بچه ها با پدرشون رفته بودن یک موزه علمی...
برای من از اونجا یک انگشتر خریده بودن که براساس احساسات انسان رنگش تغییر میکنه. البته نمیدونم چقدر درسته تشخیص و مکانیسمش چون انگشتر گرونی هم نبوده که بگم سیستم خاصی پشتشه!
رنگ اصلیش مشکیه و این چند روز اینجوری بود که اگر یک دفعه یک احساس متفاوت و شدیدی رو تجربه میکردی رنگش کوتاه مدت تغییر میکرد و سریع دوباره برمیگشت به مشکی
امروز ولی اصلا مشکی نشد و تمام روز از رنگی به رنگ دیگه تغییر میکرد، گمونم اینم فهمیده بود من روز آسونی ندارم🥺
البته متاسفانه در لیست احساساتش خسته و یا عصبانی از دست بچه ها نداره وگرنه که ۲۴ ساعت شبانه روز باید انگشترم تو همون رنگ میموند🙄🫣
کانال دکتر موتا
مشاهدات و تجربه های یک مادرِ دندانپزشک ساکن آلمان
https://eitaa.com/joinchat/3509321946Cbb998519ef
انتشار فقط با لینک کانال
یه معرفی مختصر مجدد برای اعضای جدید داشته باشیم پس
من که منم😅
دکتر ارنست هم بابای خونه هستن
بچه ها هم به ترتیب زهرایاس خانم که کلاس دومه
اقا محمد مهدی که پیش دو هست
فاطمه یاس خانم که ۲۰ ماهشه🥰
و آقا محمد حسین که دو هفته است به جمع ما اضافه شده و ما نی نی صداش میکنیم بیشتر👶🏻
برای اطلاعات بیشتر میتونین پیام پین شده رو بخونید🌱