#سوال شما
سلام و عرض احترام
خانم دکتر جان ممکن چند تا مکمل تقویتی برای افزایش سیستم ایمنی و تقویتی بعد ایام مریضی بفرمایید؟
باتشکر بسیار بابت کانال بسیار خوب و مفیدتون
بقیه سوالاتون رو وقت نمیکنم.سعی میکنم فردا توی لایو بگم.و یا خاص اون شخص بود و همگانی نبود.که سعی کردم چندتاشو جواب بدم. و ادمین دستتون میرسونه
*مخاطب عزیزمون که هنوز دلبندشون رو به دنیا نیوردن اما توی دوره ما شرکت کردن😎💪*
مامانهای آگاه📚🌱
جا نمونید از آگاهی مامانا👇
پیام بدید برای ثبت نام✨️
(ارتباط با ادمین: @Tasnim1991)
@madarokoodakeiran
*بنابر درخواست شما عزیزان دل🌱✨️
تصمیم گرفتیم روز دوشنبه یه لایو رایگان توی ایتا برگزار کنیم و باهم درباره بیماریهای شایع صحبت کنیم😎*
اگه حاضر اینجا قلب بزار👇👇👇❤️
https://eitaa.com/bazkhord_app/bazkhord?startapp=tb4fg7cNW-wA&btn=ارسال.بازخورد
با توجه به استقبال بینظیر تون 😍برخی گفتن سقف تراکنش اون دوتا کارت پر شده...🥺
عزیزان این کارت هم برای واریز دوره هستش ..میتونید به این کارت هم واریز کنید ✅🌹
با تشکر
@madarokoodakeiran
یه مبحث از ۱۰ مبحث دوره رو میخوام رایگان،اینجا برای کسانی که دوره جدیدو میان یا نمیان ،بگم...
خبر بده به مامانهای اطراف💜💜💛💛
بعد ساعت تجمع هم گذاشتم ها😁
@madarokoodakeiran
#روزانه نويسي
روز ۸۴ جنگ
یکشنبه ۳ خرداد
شب ۲ خوابیدم.مادرم بعد نماز دیگر روی زمین بند نبود و گفت بروبم بیمارستان.در راه زیارت عاشورای چله مان و سوره یاسین خواندیم تا برسبم.پدرم در زندگی فقط دوید و کار کرد.یادم هست بچه بودم دو جا برایش گریه کردم.یکی وقتی کلاس اول بودم و ظهر دیر کرد؛با خشم صورتش را نگاه کردم اما نگاهم که به دستان باندپیچی شده اش افتاد، چشمانم تر سد.ماشین آتش گرفته بود و او تلاش کرده بود اولین ماشین عمرمان که دسته دوم خریده بود،را نجات دهد.دومین جا وقتی بود که یک بار ماهی بزرگی را که به قیمت عمده خریده بود،گذاشته بود روی پشتش و آورده بود خانه. نمیدانستم برای کدام گریه میکنم؟خستگی اش؟لباسی که روی دوشش کثیف و بودار شده بود؟یا عدم غر زدن و شکایتش؟اصلا تقصیر اوست که من این فکر را برداشتم که مرد خانه،غر نمی زند و نباید بزند!!
اصلا همه پدرها،دخترهایشان را بدعادت می کنند!با دیدن اکسیژن توی بینی اش و موهای سفیدش و لبخند زورکی اش،یاد حرفهای چند وقت پیشش افتادم:صدیقه،فکر نکنی من از زندگی لذت نبردم.موقع دانشجویی که لذت بقیه،مشروب بود،من از ورزش لذت بردم.من نون و پنیر را طوری خوردم که انگار،کباب است!ولی من دلکرمی مادرم از صبح تا ظهر که او را ببرند برای آنژیوگرافی یودم.این را خودش موقع خداحافظی ظهر که خسته ولی شاکر از زنده بودن بابا،به سمت کشیکم می امدم گفت. و گفت خدا،بچه هایت را عاقبت بخیر کند.پس گریه نکردم.پس کم نیاوردم.حتی کلاس کوچینگم را هم رقتم.از نعیم طهرانی سالها پیش در کلاس، یاد گرفته بودم :کار ما آدمها،حذف است...کاش جمع را یاد بگیریم. سریع،کاری را برای کار دیگر حذف نکنیم.
اما ظهر که به بیمارستان کشیکم رسیدم،بدن درد وحشتناک ناشی از استرسی که متحمل شده بودم،داشتم.وتلاشم بابت خوابیدن،منجر به بیدار شدن با گریه بعد از یک ربع شد.خواب دیدم مثل دوران دانشجویی تخصص،که محمدعلی چند ماهه بود و من کشیک های ۳۶ ساعته میدادم،موقع خواب دستم را روی تخت باز کرده ام تا کودکم روی بازویم بخوابد.آن سالها،از فرط سختی فراق کودک شیرخواره ام،این کار را می کردم و چقدر خوب،حس و دلیل بشقاب چیدن مادر شهدا را برای فرزند شهیدشان،میفهمیدم!
گفتم شهید،کاش شهادت ره بر از یاد مسوولان نرود!مثل مردم که هشتاد و چند روز است کف خیابانند و انتقام خون او را یادشان،نرفته.و باز یاد آن اصلاح طلب نا انسان افتادم که نوشته بود رهبرِ کشته شده!خدایا،خداوندا،ایران در تاریخ ،برعکس امور نظامی، یستن عهدنامه ها و قرارصلح ها را بلد نبوده.امروز و فردا و فرداها را به تو میسپاریم.
@madarokoodakeiran
فردا باذن الله از ۹ مطب،پذیریتان هستیم.
لطفا بدون هماهنگی تشریف نیارید💜💛