بسمِ ربِّ الشهداء والصديقين
مانند تمام این روز ها شال و کلاه میکند، و خیابان هارا به مقصد حرم یکی پس از دیگری زیر پا میگذارد. باد سوزناک پاییزی بر صورتش سیلی میزند، بیشتر در خود جمع می شود.
به خیابان حرم می رسد و چشمش ب هگنبد می خورد. مثل تمام روزها از همان جا دست روی سینه میگذارد و سلام می دهد. از گیت بازرسی رد می شود، چادری با گل های ریز آبی از خادم میگیرد و سر می کند. عرض صحن را طی می کند تا می رسد به حرم. کفش هایش را درون پلاستیک می گذارد و وارد می شود. گوشه ای نزدیک ضریح می نشیند تا آرامش او را در آغوش بکشد!
همه چیز آرام است! کودکان در حرم میدوند و صدای خنده هایشان با نجوای زیارت نامه آمیخته می شود. اما به یک آن ورق برگشت! این بار صدای مهیب شلیک گلوله با نجوای زیارت نامه به گوش می رسد. حالا به جای خنده صدای جیغ گوش را می خراشد. همه فرار می کنند. دخترک با پاهایی لرزان ایستاد و عزم فرار کرد که ناگهان مادری با کودکِ درون آغوشش به زمین می افتند. همه چیز یک یک کابوس است! زبان دختر بند می آید و این بار عزم رفتن به سمت آن کودک و مادر را می کند که باز هم سرجایش خشکش می زند! چشمان بهت زده اش رنگ باختند و بند دلش هنگام دیدنِ مرد سیاه پوشِ اسلحه به دست روبه روی اش پاره شد!
نگاهش به چشمان مرد افتاد. رنگی نداشت! انگار مات بود. آنقدر درون چشمانش بی حسی موج می زد که ناگهان تمام تن دخترک یخ بست و به رعشه افتاد.
لحظه ای نگذشت که گلولهی سربیِ داغ در آغوش سینهی دخترک جا گرفت و او را به آغوشِ کاشی های مرمرِ حرم پرت کرد. گوش هایش سوت می کشیدند و صدایی جز باد نمی آمد.
برای یک دم نفس کشیدن التماس زمین و زمان را می کرد که ناگهان چشم اش به ضریح افتاد.
دست خونین اش را دراز کرد تا به شبکه های ضریح برسد!
شهادتین می خواند که اشکی دلتنگ آدم گونه اش را بوسید و بر کاشیِ سرد حرم چکید! دست دخترک که به ضریح گره خورد آرام گرفت. عطر نرگس در هوا پیچید! حالا او آرام خوابیده بود.
هنوز خون از شکافِ روی سینهی دخترک می جوشید و گل های آبی رنگ چادرش را آب می داد. کاشی های سردِ حرم حالا به لطفِ خونِ زائران گرمِ گرم بود. چادر خونین دخترک شد کفن اش و گوهرشاد باری دیگر تکرار!
کس نیست که تا بر وطنِ خود گرید!
بر حالِ تباه مرد بد گرید
دی بر سرِ مردهای دو صد شیون بود
امروز یکی نیست که بر صد گرید!
(کمال الدین اسماعیل)
#حنیفا
#شاهچراغ
بسمالله الرحمن الرحیم
• تفأل آسمان •
«سایه»، فورا سامسونت مشکی «صالح» را با سامسونتی که داخلش بمب بود جا به جا کرد. نفس عمیقی کشید، جارویش را برداشت و در اتاق قدم زد تا ریتم نفسهایش منظم شود. کمی بعد دستگیره در را فشرد و از اتاق خارج شد.
صالح جوانی فلسطینی الاصل، از اصلیترین مغز متفکرهای عملیاتهای اخیر حماس بود. در آمریکا تحصیل و ازدواج کرده بود و حالا چهار سال میشد با هویت مخفی، در یکی از شهرکهای یهودی نشین شرق اورشلیم سکونت داشت.
این مدت، حداقل دو ماه میشد که پیوسته درگیر عملیات بود. این یعنی دو ماه رنگ و روی خانه را هم ندیده بود!
حالا بالاخره توانسته بود مرخصی بگیرد و سری به همسر و دختر سه سالهاش بزند. منتهی به شرطی که تا فردا شب مجدداً در مقر باشد!
نماز جماعت ظهر که تمام شد، از همه خداحافظی کرد و فورا به اتاقش برگشت. با شوق و عجله سامسونت مشکی را از روی میز برداشت و سمت خروجی رفت.
با خروجش سایه سریع به اتاق برگشت. کیفی که در اتاق جا مانده بود، همان کیف اسناد بود و کیفی که رفته بود... سایه باز نفس عمیقی کشید و دسته جارو را فشرد. نگاهی به ساعت مچیاش کرد. ۴:۱۱:۵۷.
ساعت دیواری اتاق اما یک ظهر را نشان میداد؛ زیرا عدد ساعت سایه، فقط تایمر بمب داخل کیف صالح بود...
صالح در پارکینگ مقر سوار ماشین مشکی رنگی شد و سه ساعت بعد، مقابل در منزلش بود. همین که از ماشین پیاده شد، پیرمرد یهودی مجنون را دید که با همان لباسهای کهنه و نخنمایش، دوباره داشت دوره میگشت و ساز دهنی کهنهاش را مینواخت. پوزخندی زد و از کنارش گذشت. خانهاش آخرین خانه کوچه بنبست بود. زنگ در را فشرد و با شنیدن صدای گرم همسرش، با ذوق برای چشمی آیفون دست تکان داد!
سایه بیرون از مقر، با ولع گازی به ساندویچش زد. دستش را بالا آورد و نگاهی به ساعتش کرد. ۱:۱۰:۳۲.
همسر صالح از لحظه اولی که او را دید، یکسره گریه میکرد و میخندید. صدای خنده او با صدای قهقهههای کودکانه دخترش، هر ثانیه هزار تا جان به جانهای صالح اضافه میکرد!
همسر صالح میان خنده و گریههایش غرغر هم میکرد که چرا اینقدر کم میمانی؟ چرا اقلا خبر ندادی تا شام خوبی آماده کنم؟
صالح خنده کنان گفت به حمام میرود و تا برگردد، همسرش وقت دارد تدارک یک شام خوب را ببیند. صالح به حمام رفت و سایه دوباره نگاهی به ساعتش انداخت. ۰۰:۵۰:۱۰.
✍🏻:ح.جعفری(تأویل)
@dyar_ghalam
• تفأل آسمان •
صحنه آشپزی همسر صالح در آشپزخانه، شبیه مسابقات آشپزی بود! همانقدر سریع و هنرمندانه! دخترش را سرگرم کشیدن نقاشیای کرده بود که قرار بود هدیهای برای بابا باشد. یعنی یادگاری؛ برای وقتی که دوباره خواست برود...
خودش هم پیاز داغها را هم میزد و هر بار که قطره اشکش توی روغن داغ میریخت، فورا چند قدم عقب میرفت! پیازها که تمام شد، از پنجره نگاهی به کوچه انداخت. خبری از پیرمرد مجنون یهودی نبود. لبخندی زد؛ لابد گم و گور شدنش از قدم خیر صالح بود!
صالح از حمام بیرون آمد. سایه باز نگاهی به ساعتش انداخت. ۰۰:۱۵:۴۹.
تا صالح لباس عوض کند، قهوه و کیک و نقاشی دخترش هم حاضر شده بود. دور میز عسلی نشستند. صالح با ذوق نگاهی به نقاشی انداخت. سایه هم لبه جدول نشست و نگاهی به ساعتش انداخت. ۰۰:۰۵:۱۳.
داشتند قهوهشان را میخوردند که صدای ساز دوباره آغاز شد. پیرمرد مجنون یهودی مینواخت. مدام و مدام و مدام. نغمههایی تیز و نامنظم... دختر سرش را بین دستانش گرفت و همسرش هم با نارضایتی سری تکان داد.
سایه نگاهی به ساعتش انداخت. ۰۰:۰۳:۰۸.
پیر مرد مجنون یهودی دیگر با ساز نمینواخت. بدون ساز ضجه میزد. صدایش آنقدر خوب به گوششان میرسید که انگار جایی درست زیر پنجره منزل آنها ایستاده بود.
صالح بالاخره تاب نیاورد و از جا برخاست. از خانه بیرون رفت و با اعتراض مقابل پیرمرد ایستاد. پیرمرد با دیدن او بلندتر ضجه زد. دختر و همسرش با تن لرزان از لای در نگاهش میکردند. سایه هم به ساعتش. ۰۰:۰۱:۰۸.
پیرمرد مجنون یهودی ناگهان چنگی به صورت صالح زد. صالح با صورت برافروخته یقهاش را گرفت. پیرمرد با چشمان از حدقه بیرونزدهاش، چیزی زیر لب میگفت. صالح گوش تیز کرد؛
- مِنَ المُؤمِنينَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيهِ ۖ فَمِنهُم مَن قَضىٰ...
دستان صالح از دور یقه او شل و پیرمرد، به کنار کوچه پرتاب شد. جایی کنار تیر چراغ برق. پیرمرد تا برخاست، نفس نفس زنان سمت در نیمه باز خانه صالح دوید. همسر و دخترش جیغی کشیده و از خانه بیرون دویدند. سایه نگاهی به ساعتش کرد. ۰۰:۰۰:۰۵.
صالح همانطور مبهوت، سر جایش ایستاده بود... سایه حالا چشم از ساعتش بر نمیداشت...
۰۰:۰۰:۰۳
۰۰:۰۰:۰۲
۰۰:۰۰:۰۱
صدای ضجه پیرمرد مجنون یهودی؛ نه! صدای آخرین ضجه پیرمرد مجنون یهودی؛ نه! صدای آخرین ضجه پیرمرد مسلمان مجاهد از داخل خانه به گوش صالح رسید.
۰۰:۰۰:۰۰.
خانه، تبدیل به جهنمی از آتش و دود و پارههای آجر شد. سرخِ سرخ... مانند جلد سرخ قرآنی که گوشه کوچه، زیر تیر چراغ برق افتاده بود...
بادی وزید و صفحات قرآن ورق خورد. شاید هم فرشتهای بال زد و بادی وزید و صفحات قرآن ورق خورد. و پاسخ تفأل آسمان این بود:
- انّا فتحنا لک فتحا مبینا...
✍🏻: ح.جعفری(تأویل)