تو این بخش،با اولیویا خیلی همزادپنداری میکردم
واینکه میبینم یه شخصیت تو کتاب انقدر شبیهمه خیلی بهم حس جالبی میده انگار نویسنده تمام احساسات و افکار منو نوشته.
و کاش وقتی ابر غم به گلویِ کوچکت میرسد، از یاد نبری شانهای در کار نیست، و بهتر است بپذیری همیشه قرار است در آغوش باد گریه کنی.
زیرا رنج تنهاست، و رنجور تنهاتر
-حمید سلیمی
خیلی بامزس که مبهم وقتایی که دلم گرفته یا ناراحتم؛ با پیاماش بدون هیچگونه حرفی یا چیزی از قبل حالمو خوب میکنه؛نمیدونم شاید فرشته ی نجات اون لحظهس از طرف خدا؟!