خانه دلتنگِ غروبی خفه بود
مثلِ امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید؛
«زود بر خواهد گشت.»
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد...
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟💔
#ابتهاج
@ebtehalll
ما از اختلافنظرها و تفاوتها اگر خوب بهرهبرداری کنیم، نوآوریها را خواهیم دید،
اختلافنظرها سبب ولادت افکار جدید است...
#استاد_حائری_شیرازی
@ebtehalll