یک سیاههی خیلی قدیمی
از ایام مبهم نوجوانی:
سوار است، سوار است...
غمِ غربت عالم به دلم همچو بهاری
که آبستنِ بار است،
سوار است،
فقط کارِ دلِ بیدلِ زارم
که ز اعماق درونش
و قسم بر گرههای غزلِ قافیه خونش،
که فریاد برارد
ز چنین بخت نگونش!
به خیال و نفس جرعهای از
جوی قرار است
و دانی، همهی واژه به واژه
همهی سطر و سطورم
و همه ردِ قدمهای عبورم
و همه قربتِ دورم
همهی دار و ندارم
همهاش با تو ندار است...!
ولی حیف که دست قلمَم همچو اسیری
که سرش بر سرِ دار است،
نزار است...
ولیکن که نفس نیست!
هوایِ جدایی ز قفس نیست!
دلش کیست،
خودش کیست....؟!
دلش دُرِّ کبود است...
دلش مادرِ بغضِ خفهی بی فَوَران است!
که خودش یک تنه رود است...
چه زود است،
که اتمام رسد بحرِ طویلم
ولی حسِّ قَلیلم...
سخنِ واژه عَلیلم
دلیلم
دلیلم همه گویند:
که دیر است
و ماتم به ضمیر است
و قلبی که کویر است
حیاتی و مماتی که اسیر است
به یک دل!
همان دشمنی عهد قدیم و
شَرَر و آتش و یک گِل
و همه ساعت ایام
نمازیست که باطل
و سکوتیست که قاتل،
شدهاست، همدمِ تنهایی و بیرغبتی من
به دنیا...
سلام ای دل تنها :)
#جانیار
عبور باید کرد
و هم نورد افق های دور باید شد...
و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد
عبور باید کرد
و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد
#سهراب_سپهری