_به چه نگاه میکنی ای صندلی چوبی؟
به این آسمان یا پرنده های رها شده در آسمان که هرچه فریاد می زنند، صدایشان به گوش نمیرسد میبینی چگونه دست و پا می زنند برای زندگانی!
دگر نمک مپاش بر این زخم، چو دگر پر شده این طاق صبوری؛ اما ما هنوز هم پرسه می زنیم در این آسمان خونین؛
_تو کجا گم شده ای؟!
در کدام کوچه و خیابان، در کدام شهر، در کدام جهان؟!
از کدام راه رفته ای که بازگشتی ندارد کاش آن راه را به من نشان دهی چون گاهی میخواهم گم شوم نمیدانم در کجا اما میدانم که می خواهم گم شوم:)