_اگرچه به ظاهر می خندید اما در سرش آشوبی بر پا بود که کلمات از بیانش ناتوان بودند، تمامی فریاد ها و غم های عالم مانند مشتی بر سرش می کوبیدند. فریاد نمیزد اما چشمانش همه چیز را گویا بود!
خاطرات گاهی از انسان ها کشنده تر هستند . . .
خاطرات همیشه در یک قاب عکس نیستند گاهی خاطرات در میان یک ملودی نفس می کشند
گاهی هنگام گوش دادن به یک موسیقی بغضی که مدت ها است در میان استخوان ها مانده است و قلب را می سوزاند تبدیل به فریادی آرام می شود ،فریادی که گوش را نمی آزرد بلکه از آن فریاد هایی که درعمق سینه گیر می کنند بی آنکه راهی به بیرون یابند!
و اما خاطره چیست ؟ خاطره واژه ای در عین حال ساده و پر از پیچیدگیهای لطیف است
خاطرات با نخی نازک، زندگی ما را به احساسات و زمان می بافند.
خاطرات همان لحظاتی هستند که به ظاهر ساده اند اما بعد ها می توانی آنها را درقطرات باران در میان یک خیابان قدیمی پیدا کنی یا در کنجی از ایوان خانه همانجا که چای داغ در دستت را بر روی زمین می ریزی یا حتی می توانند خود را در میان یک دیالوگ پنهان کنند و مانند موج های سرگردان دریا هنگامی که گوشه ی اتاقت نشسته ای یا به آینه زل زده ای تا شاید خود واقعیت را پیدا کنی به سویت هجوم آورند و تو از سنگینی بار غم ها بشکنی و بر خوابی سنگین فرو روی ، اشک هایت آرام آرام بر گونه هایت جاری می شوند و صبح دوباره جسمت را بلند می کنی و به زندگی ات می پردازی تو باید زندگی کنی ،زیرا نفس می کشی و این قانون غیر انسانی می گوید که تو زنده ای اما فقط تو می دانی که این دروغ محض است!