او در میان نوارهایی که صدای گذشته را زمزمه میکردند،
در میان گرد و غباری که سالها خاطره را در خود پنهان کرده بود،
در میان لحظههایی که دیگر کسی به یاد نمیآورد
در میان آهنگ هایی که دیگر هیچکس گوش نمی داد
گم شده بود.
«چه خوش افسانه میگویی
به افسونهای خاموشی
مرا از یاد خود بستان
بدین خواب فراموشی...»
_ابتهاج
با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان
همه رفتند از این خانه ، خدا را تو بمان
من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام
تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواران را، لیک
دل من خوش به فریبی است ، غبارا تو بمان
هـر دم از حلقه ی عشاق پریشانی رفت
به سر زلف بتان ، سلسله دارا تو بمان
شهریارا ، تو بمان بر سر این خیل یتیم
پدرا ، یارا ، اندوه گسارا ، تو بمان
سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
که سر سبز تو خوش بـاشد ، کنارا تو بمان
_ابتهاج