گفت «ازت خوشم اومده» گفتم «باشه» گفت «بیا باهم بیشتر آشنا شیم» گفتم «باشه». گفت «باهات آشنا شدم و فهمیدم به درد هم نمیخوریم.» گفتم «باشه.» گفت «میرم» گفتم «باشه». رفت و نمیدانست که «به شانهام زدی، که تنهاییام را تکانده باشی، به چه دل خوش کردهای؟! تکاندن برف از شانه های آدم برفی؟!»
_دکتر کاردیولوگ
الـــــهــــی بــــه رقــــــیـــــــه
الـــهـــی بــه رقـــیــه
الـهــی بـه رقـیـه
الهی به رقیه
😔😔
ایکاش همین امشب ک دیده بودمت
یه سیلی محکم میزدم به صورتت و بهت میگفتم آخه به تو هم میگن مرد ؟!!
ولی حیف...