eitaa logo
شب‌های‌حوّا.
784 دنبال‌کننده
74 عکس
12 ویدیو
0 فایل
بایگان‌ پیام‌ها: https://eitaa.com/fagatbego
مشاهده در ایتا
دانلود
شب‌های‌حوّا.
بازگشت‌ناپذیر./ وقتی مناجات پایان می‌یابد، تازه می‌فهمم دقایقی‌ست نفسم را بی‌وقفه حبس کرده‌ام. سرفه‌
صدایش آرام است، مانند همیشه. می‌گوید که ساخت خانه‌ی نوشهر تقریباً تمام شده، حیاطش زیباست و تابی دارد که هرگاه می‌بیندش، به یاد من می‌افتد. از غم سیاوش می‌گوید. از سوگ. از هم‌دردی. «مرد شریفی بود... و راستی، کتیبه‌هارا خریده‌ایم. ده روز مانده به محرم، خانه‌را سیه‌پوش خواهیم کرد.» نفسم می‌گیرد. می‌فهمد، همیشه همین‌طور بوده. «گلشید، امسال می‌آیی، مگر نه؟» دستم را به صورتم می‌کشم و نفس می‌گیرم. چند لحظه‌ای در سکوت به قاب عکس خیره‌ می‌مانم و سپس، صندلی را کنار می‌زنم و به سمت آشپزخانه می‌روم. دارد گوجه‌ها را خرد می‌کند. تق‌تق. «مادر، محرم به تهران می‌رویم. درست است؟» اخم‌های خاله در هم می‌رود و چیزی راجع‌به "لعنت به این تفریحاتتان، همیشه در غم هستید. هیئت؟ اَه. این‌ها انرژی منفی دارد! باور کنید! اَه. لعنت." زمزمه می‌کند. نادیده‌اش می‌گیریم. مادر، نگاهش را از من می‌دزدد. تق‌تق. حالا خیارهارا. «اگر خدا بخواهد گلشید.» هر دو می‌دانیم "اگر خدا بخواهد" یعنی اگر جبرائیل، فرشته‌ی وحی، همین حالا بر خانه‌مان نازل شود، انگشت به سوی آسمان گیرد و بگوید خواست خدا در این است که عازم تهران شوید، شاید آن‌موقع بهش فکر خواهیم کرد. شاید آن زمان، تصمیم خوبی باشد. چهره‌ام تغییری نمی‌کند. همان‌طور به اتاق برمی‌گردم و تمام وزن تن و غمم را، بر دوش صندلی می‌اندازم. مطمئنم از پشت خط شنیده است. مدتی در پوچی و سکوت مطلق به سر می‌بریم. نفس‌هایش را به دقت می‌شنوم. صدای مردانه‌اش را صاف می‌کند و سکوت را می‌شکند. «امسال‌هم زنده می‌مانی، گلشید؟» تق‌تق. به قاب عکس نگاه می‌اندازم. به کتیبه‌ها فکر می‌کنم. صدایم از ته چاه می‌آید. «اگر خدا بخواهد.»