خُـب خُـب ؛
سَـلام به رُفَـقا بَعد از یه مُـدت دوری ، که واقـعا نیاز داشتم، بَرگشتم با حـالِ خـوب ، با کُلـی تغییر و حـس خـوب.
چِـقَدر دِلـم برای اینجـا تَـنگ شده بود .
امـیدوارم دوباره باهمدیگه اینجا رو بسازیم :)
پنجرهای که رو به کوچه باز میشد، قاب تو بود هر صبح.
به رسم عادت هر سحر سلامی برای شروع و پس از طلوع!
دیدن رخ تو بوسهی خدا بر روزگارم بود.
تمام آنچه رنگین است، در قاب تصویر تو
به زندگیِ خاکستریم تزریق میشد!
بیشتر نسیم خنکِ سحری در
روزگارِ میانهی تابستان را بدل بودی!
قشنگ به روزگارِ تاریکم میتابیدی...
_ایوا_
میگفت ده ساله گلفروشه!
وقتی ازش پرسیدم چرا؟
گفت: گل خوبه! قشنگه. قشنگی به دل میشینه.
اگه واسه زنده بخرن میشه لبخند؛
واسه مرده هم میشه یادبود و شادی روح...
گفت وقتی گلفروش شدم پیش خودم فکر کردم
که اینجوری به بقیه کمک میکنم مهربونتر باشن!
هیچی بهتر از این نیست که شغلت رو دوست داشته باشی!
منم دوست دارم! هم گلا رو هم شغلم رو هم آدما رو...
_ایوا_
این چَـند روز اِنقَـدر سَـرَم شـلوغه کـه اَصـلاً نـمیفَـهمَم کِـی شَـب میشـه ، خـدایا کُـلی شُـکرِت بابَـت حـالِ خـوب این روزام :)
اما بیا تا برایت بگویم، بگویم از حس شکفتن جوانهای که نیمه مرده بود؛ از بارانی که پس از ۴۰ سال خشکسالی بارید! از حس دخترکی که جمعه عصر پدر برایش بستنی خریده بود... از حس شغل خوبی که به تازه داماد پیشنهاد کرده بودند؛ از صدای نوزادی که بعد از سالها بیحاصلی در گوش مادر میپیچید! از نمرههای خوبی که پسربچهی دبستانی گرفت؛ از افتخاری که پدر به پسر نوجوانش میکرد! از بیماری که علائم بهبودی داشت؛ از خبر آزادی که به زندانی دادند! از عطر بهارنارنجی که در گوشهی حیاط میپیچید؛ از شوق مادربزرگی که بچههای به دیدنش رفتند... از آرامش خاطر پدری که دخترش خوشبخت شده بود؛ از طلوعهای بعد از شب طوفانی...
بیا تا برایت از گوشهی لبخند ذوق دلی بگویم...
_ایوا_