اولین نفسهای زمستان کمی تا حدی بیش از معمول تند است!
شما نیامدی و ما خود را به آغوش زمستان سپردیم ...
وقتی میان شوقترین اشکهایم جوانه زدی،
تصوری از درد دلتنگی در خاطرم نگنجید.
آنقدر قشنگ به شبهای تارم میتابیدی
که بر غروبت هیچ خیالم نبود.
دائما دلم میخواست رنجهایت را ببوسم تا نارنج شوی!
دلم میخواست غزلِ ورد زبانت باشم،
دلم میخواست امانت باشم...
# صرفا شرحیـآتے ز حـآل :)
♡1_4974706738868519473.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
دوست دارم مثل موسیقے بی کلام
حرف نزنم ولے تأثیرگذار باشم :)
مصطفی مستور تو کتابِ «معسومیت» (بله. با همین املا.) دربارهی یه لباس صحبت میکنه که از نظرش معصومه. یه پیرهن مردونه با طرحهای ریز تنِ یه دختر که آستینش از زیر آستین مانتوش بیرون زده.
_ اِیوا _
مصطفی مستور تو کتابِ «معسومیت» (بله. با همین املا.) دربارهی یه لباس صحبت میکنه که از نظرش معصومه.
شاید اگه خودم بخوام درباره اش بگم
یه شومیز سفیدِ مَلیح که دور آستیناش کِش داره و یقه اش پاپیون بسته میشه با یه دامن بلند سبزِخاص، این سِت برام خیلی عزیزن چون برا یه مراسم و یه ملاقات خاص با کلی وسواس خریده بودمشون ، درسته هیچ وقت اون ملاقات و دیدار اتفاق نیفتاد و همه چی عوض شد و من اون لباسا رو حتی یه بارم نپوشیدمشون چون همه جا برو نیستن ، با همه بگرد نیستن ، معمولا جاهایی که خیلی عزیزن میرن و جاهایی که زیبایی شون به چشم بیاد :)
ولی با این حال بازم برام خاصن