مصطفی مستور تو کتابِ «معسومیت» (بله. با همین املا.) دربارهی یه لباس صحبت میکنه که از نظرش معصومه. یه پیرهن مردونه با طرحهای ریز تنِ یه دختر که آستینش از زیر آستین مانتوش بیرون زده.
_ اِیوا _
مصطفی مستور تو کتابِ «معسومیت» (بله. با همین املا.) دربارهی یه لباس صحبت میکنه که از نظرش معصومه.
شاید اگه خودم بخوام درباره اش بگم
یه شومیز سفیدِ مَلیح که دور آستیناش کِش داره و یقه اش پاپیون بسته میشه با یه دامن بلند سبزِخاص، این سِت برام خیلی عزیزن چون برا یه مراسم و یه ملاقات خاص با کلی وسواس خریده بودمشون ، درسته هیچ وقت اون ملاقات و دیدار اتفاق نیفتاد و همه چی عوض شد و من اون لباسا رو حتی یه بارم نپوشیدمشون چون همه جا برو نیستن ، با همه بگرد نیستن ، معمولا جاهایی که خیلی عزیزن میرن و جاهایی که زیبایی شون به چشم بیاد :)
ولی با این حال بازم برام خاصن
اینکه خیلی یه هویی بهت زنگ بزنن که زود بیا به عنوان خادم ، قراره شهید بیارن ...
میشه این روزا اگه جایی دلتون شکست و چشماتون بارونی شد ، منم فراموش نکنید.
شدیداا دعا لازمم🙃
ما أنبل قطعة السكر
حين أعطت الشاي ما لديها
ثم اختفت!
"چه شَریف است، حَبه قند
آنگاه که دارایی اَش را به چای داد
و ناپدید شد!"
#محمود_درویش