من تا الان تجربه های زیادی در این حوزه داشتم ولی دیروز خیلی برام متفاوت بود خیلی...
یکی از اتفاقایی که دیروز واقعا حالم رو دگرگون کرد این بود که خُب جایی که انتخاب کرده بودیم تا اونجا برگزار کنیم برنامه مون رو یه قسمتی از شهر بود که شاید بیشتر مسیر عبور آدمایی هست که پوشش شون یه خرده با ماها فرق داره ، و خب خودمونو آماده ی هر رفتاری از جانب این آدما کرده بودیم ، که البته کلی رفتار متفاوت هم دیدیم ولی یکیش...
همه مون سرمون شلوغ بود که یه گروه از دور اومدن و در یک آن یکی از دخترا اومد و گلایی که رو میز برای زیبایی گذاشته بودیم رو همش رو از گلدون برداشت و با یه لحن خیلی بدی گفت که این بساط تون رو جمع کنید و رفت...
خُب اون لحظه جا خوردم و واقعا نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم و خیلی دلم شکست که همون لحظه دیدم از دور یه خانمی با یه دسته گل نرگس اومد و گل ها رو داد به من .
همین طوری هاج و واج نگاشون کردم که این گلا چیه ؟
گفتن برا شما گرفتم واقعاا یه لحظه هنگ کردم و بغضم شکست...
یکی از دوستان ماجرا رو براشون گفتن که چند لحظه قبل از اومدن این خانم چه اتفاقی افتاده و ایشون هم گفتن واقعا متوجه این ماجرا نشدن و داشتن از دور رد میشدن که ماها رو دیدن و تصمیم گرفتن برن برامون گل بگیرن. و این شد که گلدونمون خالی نموند و میزمون از قبلش هم زیباتر شد..
حالا جالب این بود که یه کم که گذشت دیدیم اون دختر خانوم دوباره با دوستانشون اومدن از مقابلمون رد شدن و وقتی دیدن که ما هنوز اونجاییم و حتی با اشتیاق بیشتر داریم به کارمون ادامه میدیم و حتی دوستان باهمون دختر خانوم هم با محبت برخورد کردن ، حس کردم که چقدر به خاطر کاری که کرده پشیمون شده...
من کیستم؟
اندوهی پاینده و سرزنده!
اندوهی با لباس فریاد و حیات!
اندوهی به وسعت کوه و به عمق دریا!
من کیستم؟ فریاد آخرین جنگجوی لشکر شکست خورده!
من کیستم؟سرخورده ولی باقی مانده از اخرین
بازیگرانِ عرصهی دلتنگی!
کیستم؟ پروازِ عقابی میانِ درهی تاریک و بی انتهای بودن!
من جا نمازِ مادر بزرگم،
سرشار اشک،سرشارِ دعا،
سرشار تمنای عاقبت بخیری!
من نامهی خوانده نشدهی سربازِ جنگِ جهانیام!
من گرسنگیِ عابرانِ بیخانه و کاشانهام!
من سنگم،سنگی که هم به سینه خورده ،هم به سر!
من سکوتم!
سکوتِ چشمانی که بارانی اند و پر از نگفتههایند!
من پُرم!
پرم از هوایِ نفس کشیدن؛
پرم از حسِ انتقام،
پر از تقاضای بودن!
من دلتنگم،دلتنگ تر از پرستوهای مهاجر!
خستهتر از نجاری که رنجور از بازار کساد است و ساختهاش را درون بخاری انداخته است!
اما من،هنوز زنده ام!
#هیچ