هدایت شده از احسان عبدی پور
@daastaanehsanoo4_5877256230216402960.mp3
زمان:
حجم:
21.8M
کبریت
احسان عبدی پور
کانال رو به دوستانتون معرفی کنین
https://eitaa.com/EhsanAbdipour
「 تهران پادکست 」ب.mp3
زمان:
حجم:
3.2M
هنرِ خرج کردن
احسان عبدی پور
https://eitaa.com/EhsanAbdipour
حسينِ رمضون يخی ميگه:«عامو كوچيكه م، بهترين سيگارای انگليسيو ميكشيد هميشه ، ميداد از لندن بيارن سيش. ولي تا يادم مياد تو نخ ای بود كه سيگار رو ترک كنه.
آخرم سرطان ريه كُشتش.
عامو بزرگه م همه ش اشنو كشيد و زَر و شيراز و هما بيضي، ولي سيگار رو نميكشيد به نيتی كه يه روز برداره تركش كنه.
هيچوقت هم نمرد!»
حسين رمضون يخي ميگه:«سيگار لای لبای عامو كوچيكه م، يه روز خوش نديد... هميشه قرار بود ترک بشه...
ولي عامو بزرگه م، به سيگارش، هر چي كه بود، مومنانه پُک ميزد!
يادته چه گفتم احسانو؟
عامو بزرگه م هيچوقتِ خدا نمرد...»
حسين رمضون يخی ميخواد يه چيزايی يه رازايی از جهانو بگه كه مو دل شنيدنش ندارم...
نميمونم، ميذارم ميرم...
✍ احسان عبدی پور
https://eitaa.com/EhsanAbdipour
پام وضع نافرمي پيدا كرد و كشوندم ارتوپد. نشسته م گوشه بيمارستان تو نوبت. يه پيرمردِ تكيده و تنهايي جواب ام آر آي ش دسش، نشسته بود كنارم. مو بعد از او بودم. كمي گپ زديم... بچه ش جوون، تازه چهلمش داده بود، عروسش مونده بود و پسر هفت ماهه ش. چيشاش مث چيشاي كشيده و زيباي اسباي اصيل، يه نم انگار ناتمام و مادرزاد داشت. ساده و بي حزن حرف ميزد، ولي هر چي جلوتر ميرفت گلو مو تنگتر ميشد. مو نميفهميدم سيل كردن تو چيش نوه ي هفت ماهه ي بي پدر دل شير ميخواد. او گفت. صداش زدن رفت داخل. طول داد...طول داد... بالاخره در اومد.... اومد نزيكم سيل تو چيشام كرد گفت: استرس با غم فرق ميكنه؟ يا يكيَ ن؟ گفتم: چطور؟ گفت: دكتر ميگه استرس سمه برات، فلج ميشي پدر! ميخوام بفهمم فلج ميشم؟ نفس نكشيدم ...خيلي. فكر كردم. سيل تو چيشاش كردم و مطمئن گفتم نه! تو فاصله ي دو تا نفسم به اي نتيجه رسيدم كه استرس و غم دوتااَن. غم مال آدميزادِن. خدا داده تش. استرس مال آدميزادن ولي خدا ندادتش. بي غم خو سنگ رو سنگ بند نميشه ولي بي استرس ميشه. وقتي رفت خوشحال بود كه اجازه داره غماشو بغل بگيره... مو خوشحال كه او فلج نميشه. او هزاركيلو غم داشت، ولي نديدم تو صداش و نگاش و نم چيشاش يه كيلو استرس....او به چيزي ايمان داشت! نپرسيدم ازش...
✍ احسان عبدی پور
https://eitaa.com/EhsanAbdipour
- سهرابِ عمه م خراااابِ نانسي عَجرم بود. بخاطر نانسي، عربيش شد فوووول، بُلبُل.
شبا تو بالا خونه ، با نانسي دوتايي بدون كولر ميرفتن زير پتو. تا صبح. عرق از چاربستش در مي اومد و ميچكيد رو نانسي. ضبط صوت بالاي همي عرقا، بو سالن كُشتي يا بُكس ميداد! عكس نانسي قد يه سفره ي هشت نفري چسبونده بود سينه ي ديوار.
زد و شوهر عمه م زير نق و نوق دخترا و علي الخصوص عمه م، از اصولش كوتاه اومد و گذاشت ماهواره بياد تو خونه. سهراب يه روز از تو كوچه صداي نانسي شنيد. فكر كرد كسي دست زده به نواراش. فوتبال ول كرد و با پُي پتي(پای برهنه) مث شصت تير دويد سمت خونه. صدا از بالا خونه نبود، از تو هال بود... از تو ماهواره... نانسي لُخت و سِلِيت وسط سي چهل تا مرد غريبه ميخوند و ميخنديد و ميرقصيد...
سهراب نفسش پس رفت...اولين بار تو عمرش بود كه داشت نانسي رو متحرك ميديد... قبل ترش، عكسش فقط بود و سهراب و هيج غريبه اي هم نه. محجوب بود تو عكس، از هر طرف كه سهراب جا عوض ميكرد، نانسي چشم ميگردوند همونجا و سِيلِ(نگاه) سهراب ميكرد. دوسِ سهرابِ عمه م داشت. سهراب دو سه بار فقط، نرم، باش رقصيده بود، شبا كه كسي تو بالاخونه نبود و هيچ چيشي نميديدش زنده ش ميكرد و باز صبح هاخشكش ميكرد و ميچسبوندش سينه ي ديوار.
-زانوش خالي كرد نانسي محل به چيشاي خشكك زده ي سهرابِ عمه م نميذاشت و بيشتر و تندتر وسط غريبه ها تاب ميخورد.. با همو ترانه اي ش كه سهراب حفظش بود، با همو ترانه ايش كه سهراب باهاش دوسال خواب رفته بود..
- ده روز بعد، وقتي سهراب هنوز تب داشت و دهن واز نكرده بود حرف بزنه و همه دورتا دور تشكش نشسته بودن شوهر عمه م سر جنبوند گفت: ديدين؟ ديدين گفتم ماهواره خونه خرابمون ميكنه؟! كسي هيچ نگفت.
سهراب داشت فكر ميكرد، تا لبنان با اتوبوس چن ساعت راهِن...
✍ احسان عبدی پور
https://eitaa.com/EhsanAbdipour
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
«صدای بی صاحاب» -داستان صدای بخشو به روایت احسان عبدی پور
به همراه نوای آسمانی ناخدا علی ستوده
https://eitaa.com/EhsanAbdipour
ميگه: يك روزي بايد باشه كه عُشاق بشينن خونه و مردم برن زيارتشون
ميگم: كه چه مثلا! چه ميماسه به ما؟
ميگه: برو ميفهمي. پسراي عاشق مث آنتي اكسيدانَن. از پيري زودرس جلوگيري ميكنن.
ميگم: عاشق نميشي خودت چرا؟ ميگه:عاشقِ كي؟! ميگم: چه ميدونم. اينم سواله ميپرسي؟!
ميگه: وقتي نميدوني، غلطِ زيادي نكن!
ميخوام بهش بگم اگه اوجوري سرِ ميترا..... ولي نميگم. هيچي نميگم. وقتي عاشق ميترا بود، تمام علائم سرطانِ قلب! رو داشت. تمام علائمِ سرطانِ جان رو. وقتي عاشق ميترا بود مُرد. گيرم كه تمام علائمِ مسخره ي حياتي را داشت. هزار تا ادب داشت حينِ عاشق بودنش... همه ش به كنار، رفته بود يك تلفنِ از آن مدلهاي برباد رفته دست دوم خريده بود چون دلش ميخواست توي دهنيِ يك گوشي قديمي با ميترا حرف بزند. از آن گوشي هاي عشق هايِ انژكتوري و دوگانه سوز دهه ي شصتي. از سرِ كِرم ريختن بهش ميگم: حسام او گوشي قديميه رو داريش هنوز؟ ميگه: گُم شو... يه كمي هم تو زندگيت مرد باش بي وجدان! ميخندم. خودش هم كمي طاقت مياورد بعد ميخندد. دوتايي ميخنديم. خنده خنده ميگه: ما يه روزي هم اگه خدا و مذهب و كائنات ولمون كنن، هوامون كنن كارمونم نداشته باشن، يي شصتِ لامصٓبِ مزخرف دست از سرمون بر نميداره... ميخوام بگم: اگه حسام تو باز عاشق بشي، مو هر روزِ خدا ميام زيارتت... ولي نميگم. دلم ميسوزه. ميترسم اينبار جون سالم در نبره...
✍️ احسان عبدی پور
https://eitaa.com/EhsanAbdipour
احسانو4_5926981390179506167.mp3
زمان:
حجم:
36.1M
قمارباز
احسان عبدی پور
▪️ برگرفته از قسمت یازدهم برنامه اکنون
https://eitaa.com/EhsanAbdipour
- وقتي رييس جمهور از سازمان ملل برگشت و رفت نشست گفت هاله ديده دور سرش، همه خنديدند، اِلا رُقي. گفت: مگه چنِن؟! بعضي وقتا دور سر خودمم بوده! زنا برگشتن سِيلش كردن. ولي دريغ از يه سانت خنده! رُقي سر پسر اولش "عليو" آرمه ي ( ويارِ) انگور، و سر "موجو" آرمه ي چلوكباب داشت. انگور كه زمستون پيدا نميشد، چلوكباب هم كه مُراد گداگري درآورد نخريد، عليو دنيا اومد تا رو لُمبه ش يه ماه گرفتگي عيييينِ خوشه ي انگوره، دو سال بعد هم كه موجو دنيا اومد بالاي نافش يه سيخ كبابي عمودي عين چاپ برگردون جا انداخته بود. از قبلترش رُقي فال قهوه ميگرفت، يه كمي هم چيشش شور بود و اثر ميكرد! اينا همه رو هم جمع شد و ديگه اسبابِ غرابت تكميل شد. زنا تاك و توك ميومدن خواباي ترسناكشون يا درداي غريبشون يا كثافت كارياي شوهراشونو سي رُقي ميگفتن تا راه نشونشون بده. انگار راههاي رُقي به جاهايي ميرسوندشون. كار گرفت و كشيده شد به زناي محله هاي ديگه و كم كم پاي تمامِ شهر، به اتاق آخري خونه ي مراد باز شد. حالا ديگه رُقي پول ميگرفت و نياز بود كه همو اول كار، شك رو از قلب زناي غريبه بگيره و بيرون كنه. عليو را نشونده بود كنار دستش، بعنوان نمونه كار! زنِ غريبه كه داخل ميشد سريع نَقلِ آرمه يِ انگورِ وسط زمستون و گداگريِ شوهرش مُراد آقا! راتعريف ميكرد و عليو را با يكخَم ميكشيد جلو و گردنش را مثل رسول خادم ميبرد زير بغل، كُنده را ميكشيد، قُنبل عليو را ميداد هوا، همانطور كه نفس بچه بند آمده بود و چيشاش رِنگ رِنگَك ميكرد، با آن يكي دستش شلواركش را ميداد پايين و خوشه انگور كه مثل نقشه آمريكاي جنوبي، در مرز كلمبيا و پاناما از باقي زمين جدا شده بود را ميگرفت جلوي صورت زن، زن در جا ايمان مياورد، رُقي عليو را ول ميكرد، بچه نفس هاي گير كرده ي توي شكمش را رها ميكرد، زن پول را ميگذاشت جلوي رُقي و سر درد دلش را باز ميكرد. مراد كه پشت در عين ديوث هاچمباتمه نشسته بود، سيگاري تش ميزد و با مهربوني صدا ميكرد: علي بابا بيا بيرون بذار خانوما راحت باشن! به تعداد زناي كه اومدن نشستن و رفتن، قصه ي خوشه ي رو لمبه ي عليو هم نقل شد. يعني كل شهر. تو محل و مدرسه آبرو نداشت بچه. مشكل مهمتر جاي ديگه اي بود: خوشه، داشت ماه به ماه و سال به سال از لمبه آويزونتر ميشد و كلمبيا ميرفت كه از خليج پاناما ببُرد. نوكش عين انتهاي آرژانتين رسيده بود به قطب، به جاهاي باريك و بدي از تن عليو...
عليو رسيده بود به سن خجالت. خجالتهاي مرگ آور. شاخكاش تيز شده بود، اگه وسط كارتون يا مشق يا هر چي بود، همي كه صداي قُپ قُپ كفش زنونه از ته كوچه ميشنيد، خيز برميداشت فرار ميكرد از خونه، كه نود درصد وقتا، مراد مث يوردانُف خيمه ميزد روش و بُزكش ميبردش تو اتاق آخري. بچه ديگه بزرگ و تپل شده بود. رُقي دس تنها چاره ش نميكرد، تقسيم كار كردند. شوهر-مراد- گردن را ميزد زير بغل، زن- رُقي- كُنده را ميكشيد و دُمبه را ميداد هوا و بچه- عليو- آن زير مث پازن بَععقه ميداد. روزگاربچه خيلي خوب بود، عدل تلويزيون هم شروع كرد كارتن گوريل انگوري را پخش كردن!! به قسمت سه نرسيده بود كه يك عصري از مدرسه آمد خوابيد وسط حياط و گريه كرد و پيچيد تو خودش و غلت زد تو خاك ها و التمااااس كه مدرسه ش را عوض كنند. تمام مدرسه اوروز يكصدا صدايشان را داده بودند توي دماغ و افتاده بودند دنبالش: عنگوري عنگورييييي! مرادو زد پس گردنش، كردش تو حموم در هم روش بست. انگوري داشت متلاشي ميشد، كسي هم محلش نميذاشت. آمدنِ زن ها كشيد به ملاير و بروجرد و بهبهون و آنطرفها. عليو التماس كرده بود سيخ كباب موجو را ببرند داخل نشان مشتري ها بدهند، رُقي گفته بود سيخ كباب زنا رو مجاب نميكنه. يك روز عليو از مدرسه نيامد. غروب شد نيامد. شب شد نيامد. سه روز نيامد. روزي كه آمد حال نداشت. بزور پا بر ميداشت. حس شيشم رقي گفت بلايي سر انگورا اومده. پريد روي بچه ي نيمه جون و شلوار را از پاش كشيد پاين. درست بود. انگوري در كار نبود. جاش يك زخم پهن بود. پهناش از سر تا تهِ خوشه بود. مراد غضبناك نگاه بچه كرد. كوشون؟ كو انگوراي ننه ت؟! چش كردي؟! عليو گفت كه نيست. ديگه نيست. گفت كه برازجون بوده. گفت كه خونه كولي ها بوده. گفت كه نقشه آمريكاي جنوبي را عين توي كتاب داده كولي ها بندازند جاي ماه گرفتگي. گفت كه انگشتر پهن ننه ش را هم دنبالش نگردند داده بهشان جاي دستمزد. رقي و مراد نفس نكشيدند تا مدتي. موجو و مريم و زري از ته هال داشتند نگاه ميكردند. موجو و زري خنديدند. عليو با زخم و درد خنده شان را ديد،خنديد. مراد پا شل كرد. رقي خوب نگاه كرد روي لمبه ي پسر چموشش. از ته كوچه صداي قُپ قُپ كفش زنانه آمد. مراد پا شد. با غم گفت: تبريزيا اَن.