-یک شب خلاصم کن ، از این دردی که درمانش تویی
من مانده ام در حسرت وصلی که هجرانش تویی . .
وقتی که در هیاهو و شلوغی خیابانها، با چشمانی گریان تو را دیدم، به سمتم قدم برداشتی، مرا با آن حالم درآغوش کشیدی، در آغوشت چشمانم کنترل را از دست دادند و بیاختیار اشک ریختند، وقتی تن نحیفم را محکمتر گرفتی فهمیدم که تو پناه منی، میدیدی که گریه میکنم، میدانستم از گریه کردن متنفری ولی هیچ نمیگفتی و موهایم را نوازش میکردی فهمیدم که تو خانهٔ من هستی. از صدای نفسهای بلند نفرت داشتی ولی در گوشم دندهوار گفتی نفس بکش️
هنوز هم زندگی جریان دارد،. هنوز هم چایی مان دم کرده و قند هایمان شیرین شیرین اند...