هدایت شده از ⭒𝗛a̸𝘇i𝖱︎𝗮𝙚 ˒˒
کاش میدونستم آخرین غروبِ
شهرمون جنگه خیابونا شلوغه
دستت تو دستم میدوییدیم تو کوچه
که ازم گرفتنت با یه گلوله
-کوروش و تامارا
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از من نترس،از اون نخی بترس که درون خودته.
تو هم یه روز مثل بقیه؛
پشیمون برمیگردی پیشِ من
اما دیگه من اون آدمی که تو براش مهم بودی نیستم.
همه میگن که:
«ما همیشه تو داستانِ یه نفر آدم بدهایم»؛
ولی من توی داستانِ همه آدم بدهام
وقتی رفتارهای بقیه رو با خودم میبینم
اینجوری خودمو گول میزنم:
«بیخیال،زیادی حساس شدی؛همین»
از یه جا به بعد منتظر نوتیفت نشدم.
وقتی از خواب بلند شدم دیگه موبایلمو بخاطرت چک نکردم.
دیگه برات حرفامو توی ذهنم آماده نکردم که بهت بزنم.
برات چیزی ذخیره نکردم و نگفتم«بعدا براش میفرستم».
دیگه با فکر کردن به خاطراتت هم نیشم تا بنا گوش باز نشد!