▪️رشته الفت...
رشته الفت ذره ذره بریده میشود، بارها به باریکی مویی میرسد اما بریده نمیشود. وقتی که رشته الفت و دوستی تان با شاعر، نویسنده و یا هنرمندی قطع میشود بدانید این شما بودید که هنر تابیدن به آن باریکه مو و بافتن را نداشته اید. چنانکه هنرمند بارها کوشیده است. ذهن و طبع شاعر و هنرمند به دنبال قطع کردن نیست، مگر اینکه صدها بار به او دلیل بدهید که چنین کند و زمانی که کار به اینجا میرسد یعنی هیچ راه برگشتی وجود ندارد.
زمانی که دست به قیچی میشویم یعنی زمانی رسیده است که تندترین واکنشمان میتواند سادهترین دلیلها را داشته باشد.
#یاور_م
@ehsas2ro
▪️سایه سرگردان...
روی لبه پنجرهام نشسته است؛ مشتاقانه پیش میروم و دستش را میگیرم. دست سرد حریریش را در دستم میگذارد و با چابکی و شیطنت یک دختر بچه هشت ساله روی پنجههای پایش فرود میاید. به پاکتهای سیگار خالی انباشته روی میزم نگاه میکند؛ غرولند کنان یکی را بر میدارد و مچاله میکند و با دلخوری به سر جای قبل میاندازدش!
مشتاقانه نگاهش میکنم و دود سیگارم در ریههایش جریان میابد؛ بعد چون توهمی که میخواهد فروپاشیده شود تا آستانه محو شدن کمرنگ و ناپدید میشود. صدایش میکنم «سولماز، سولماز» میبینم در گوشه دیگر اتاق جلوی آینه ایستاده است و به شکل غیر قابل باوری هنوز بیست و دو سال دارد.
پیش میروم و با دلواپسی اینکه مبادا با کمتر نوازش و لمسی از سوی من تجلی آهاری وجودش محو شود نزدیکش میشوم. دلم میخواهد به آغوشش بکشم اما میدانم که چیزی به کف نمیاورم و آن سایه میلرزد و محو و ناپدید میشود.
در آینه صورت جوانش را میبینم و چهره پیر من، موهای خرمایی او و موهای سپیده من، لبخند بهشتی او و چهره شکسته من، میپرسم چند سال شد؟ با دلخوری نگاهم میکند و میگوید بیست و دو سال تمام شد. میگویم بیست و دو سال پیش عاشق زنی بودم که در بیست و دوسالگیاش مُرد و من بیست و دو سال است که با خیالش گفتگو میکنم. لبخندی میزند و میگوید سخت نگیر مرد؛ بالاخره تمام میشود! زمزمه میکنم «آری بالاخره تمام میشود»
#یاور_م
@ehsas2ro