eitaa logo
اِحتِباب
122 دنبال‌کننده
970 عکس
171 ویدیو
16 فایل
یاسریع‌الرضا💛 «رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ» دل به آیینه دار مَنِه! ببین که آینه هر چه دارد از نور خورشید است!✨ عاشق خورشید شو (: #تنهامسیر http://panahian.ir/post/1461 - مشغول به زندگی با امید به الله
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از •| مَلْجَأ |•
موج هشتادوچهارم عملیات وعده صادقِ۴ به نیابت از رزمندگان کف خیابان از طرف رزمندگان کف میدان [ بر بدنه‌ی یک پهباد نوشته بود ]
اللّهم ما بِنا مِن نعمةٍ فَمِنک
هدایت شده از اِحتِباب
خدا حواسش هست
برآی ای آفتاب صبح امّید که در دست شب هجران اسیرم
هدایت شده از اِحتِباب
عاشق به جز نگار تماشا نمی کند پس اعتنا به مردم دنیا نمی کند آن کس که نان فقر به دندان گرفته است از دوست غیر دوست تمنا نمی کند حتی هزار سال بگردد فلک ولی مثل من فلک زده پیدا نمی کند باید برای سوختن دل تلاش کرد پروانه نیست آنکه تقلا نمی کند پروانه را ببین چه شده شمع را ببین عاشق نشو که عشق مدارا نمی کند می خواهد اشتیاق دلش بیشتر شود یوسف نگاه اگر به زلیخا نمی کند از آبرو نریختنش مطمئن شدم رسوایمان نکرده و رسوا نمی کند دستم به ابرویت نه … به دامان که می رسد افتاده سیر عالم بالا نمی کند خیلی دلم شکسته برای دل خودم در می زنم همیشه ولی وا نمی کند خیلی بدم ولی یقه ام را بیا نگیر با بینوا کریم که دعوا نمی کند گفتیم یا حسین دو جهان مرده زنده شد کاری که می کنیم مسیحا نمی کند علی اکبر لطیفیان
همیشه به رابطه بچه های کوچولو نسبت به مامانشون دقت می‌کنم... اینکه چجوری بی‌تاب مادرشون میشن اینکه آروم و قرار ندارن اگه از مادرشون جدا بشن اینکه تو بغل مادرشون چه آرامشی دارن اینکه حالشون کنار مادرشون خوبه اینکه احساس امنیت دارن اینکه از همه خطرها و ناشناخته‌ها فرار به سمت مادر میکنن! . . . و یادم میفته به رابطه عبد و مولا...؛ همه اینها وصفِ حالِ عبدِ در آغوش مولا هست...
واحد صبر، سال هست نه ماه...
هدایت شده از مراسلات
امشب وسط میدان، وقتی هنوز تجمع شلوغ نشده بود، انفجارها پشت سر هم شروع شد و صدا در میدان پیچید. ما البته عین خیالمان نبود و پرچم تکان می‌دادیم. همان چندنفر، شروع کردند به شعار الله اکبر که ما هم یادمان آمد از سکوت و آرامش دربیاییم و کمی الله اکبر بگوییم، شاید این اطراف کسی ترسیده باشد، با الله اکبر جان بگیرد. کمی بعد، چند انفجار نزدیک‌تر اتفاق افتاد. نور، صدا، تصویر، حرکت! وقتی دود سیاه انفجار -که در تاریکی آسمان شب هم دیده می‌شد- بلند شد، نمی‌دانم چه شد؛ بی‌اختیار، از پیاده‌رو آمدم وسط خیابان، پرچمم را بالاتر گرفتم و فریاد الله اکبر را در حنجره‌ام انداختم. همه چند قدم جلوتر آمده بودند. آرام و با فریاد الله اکبر می‌گفتند. بدون ترس. بدون اینکه چشم‌ها خیره‌ی انفجار بشود. با داداش می‌خندیدیم که بالاخره ما هم شدیم بچه‌های دهه‌ی شصت! بالاخره وسط خیابان انفجار دیدیم. همه وسط میدان آمده بودند و به ریشه‌ی نداشته‌ی دشمن می‌خندیدند با الله اکبرشان. خدا بزرگ‌تر ماست؛ تو کی باشی؟!