همیشه به رابطه بچه های کوچولو نسبت به مامانشون دقت میکنم...
اینکه چجوری بیتاب مادرشون میشن
اینکه آروم و قرار ندارن اگه از مادرشون جدا بشن
اینکه تو بغل مادرشون چه آرامشی دارن
اینکه حالشون کنار مادرشون خوبه
اینکه احساس امنیت دارن
اینکه از همه خطرها و ناشناختهها فرار به سمت مادر میکنن!
.
.
.
و یادم میفته به رابطه عبد و مولا...؛
همه اینها وصفِ حالِ عبدِ در آغوش مولا هست...
اِحتِباب
همیشه به رابطه بچه های کوچولو نسبت به مامانشون دقت میکنم... اینکه چجوری بیتاب مادرشون میشن اینکه آ
حالا این جمله رو بهتر متوجه میشیم...
هدایت شده از مراسلات
امشب وسط میدان، وقتی هنوز تجمع شلوغ نشده بود، انفجارها پشت سر هم شروع شد و صدا در میدان پیچید. ما البته عین خیالمان نبود و پرچم تکان میدادیم. همان چندنفر، شروع کردند به شعار الله اکبر که ما هم یادمان آمد از سکوت و آرامش دربیاییم و کمی الله اکبر بگوییم، شاید این اطراف کسی ترسیده باشد، با الله اکبر جان بگیرد. کمی بعد، چند انفجار نزدیکتر اتفاق افتاد. نور، صدا، تصویر، حرکت! وقتی دود سیاه انفجار -که در تاریکی آسمان شب هم دیده میشد- بلند شد، نمیدانم چه شد؛ بیاختیار، از پیادهرو آمدم وسط خیابان، پرچمم را بالاتر گرفتم و فریاد الله اکبر را در حنجرهام انداختم. همه چند قدم جلوتر آمده بودند. آرام و با فریاد الله اکبر میگفتند. بدون ترس. بدون اینکه چشمها خیرهی انفجار بشود. با داداش میخندیدیم که بالاخره ما هم شدیم بچههای دههی شصت! بالاخره وسط خیابان انفجار دیدیم. همه وسط میدان آمده بودند و به ریشهی نداشتهی دشمن میخندیدند با الله اکبرشان. خدا بزرگتر ماست؛ تو کی باشی؟!
#از_نبرد