یعنیا خودمون رو به درو دیوار میزدیم که همه مدلش رو داشته باشیم.
تک پر
دو پر
دوغی
و...
حالا اینا به کنار
یه شامپوهایی بود،شامپو بچهی فیروزه.تهش تیله بود.میرفتیم میخریدم وقتی که تموم میشد پارش میکردیم که به تیله هاش برسیم.
چقد تباه بودیم حقیقتا🤦🏻♂️
حالا فکر نکنید الان وابسته به چیزینیسم
الانم هسیم
ولی چون بچه ایم و شعوری نداریم ،متوجه نیسیم.فردا که بزرگتر شدیم به وضع الانمون میخندیم
حالا فکر نکنید بزرگ تر شدیم باز خیلی باشعور ترمیشیم
نه بابا
این چرخه هِی ادامه داره تا اینکه آخرین مرحلش رو اونطرف متوجه میشیم
حالاچه میخواد زیر درخت آلبالو تو بهشت باشیم
یا کنار شمربن ذیالجوشن تو جهنم باشیم
اونموقع دیگه کاملا شستمون خبردار میشه که وااای چقد این دنیا چرت و پرت بوده
و واقعا نباید وابستش میشدیم
اونجا میفهمیم
از اون تیله دوغیا
تا یه ساعت قبل از مرگمون الکی وابسته بودیم
خدا با چند حرکت به انسان میخواد بفمونه که وابسته نشو
همینکه ۹ماه تو شکم مادرش میمونه و داره با اونجا اُنس و الفت میگیره یهو خدا میگه بسه دیگه،،
باید از مادرت جدا بشی و بند نافت رو از مادرت قیچی میکنه!!!
همینکه آدم به دنیامیادهنوز وابسه ی پدرومادرشه و دل به اونا میبنده
یهو میرسه به س۱۸,۱۹سالگی،یه حسی بهش میگه که الان وقت مستقل شدنته...دیگه از این به بعد با نبودن پدرومادرت راحت تر میتونی کنار بیای و این دقیقا همون برنامه ی خداست ___
بعد از اونه که آدم پاشو تو دنیابزرگترا میذاره
به شدت درگیر کارو شغلو و ووو میشه
همینکه نم نمای آخرای عمرش میرسه دیگه اگه تو این مدت شیرفهم شده باشه که یهو دلش ازهمه دل کنده میشه.
اگه هم شرفهم نشده باشه خدا بامرگ یه مرتبه همه ی وابستگی شو از دنیا میگیره