خدا با چند حرکت به انسان میخواد بفمونه که وابسته نشو
همینکه ۹ماه تو شکم مادرش میمونه و داره با اونجا اُنس و الفت میگیره یهو خدا میگه بسه دیگه،،
باید از مادرت جدا بشی و بند نافت رو از مادرت قیچی میکنه!!!
همینکه آدم به دنیامیادهنوز وابسه ی پدرومادرشه و دل به اونا میبنده
یهو میرسه به س۱۸,۱۹سالگی،یه حسی بهش میگه که الان وقت مستقل شدنته...دیگه از این به بعد با نبودن پدرومادرت راحت تر میتونی کنار بیای و این دقیقا همون برنامه ی خداست ___
بعد از اونه که آدم پاشو تو دنیابزرگترا میذاره
به شدت درگیر کارو شغلو و ووو میشه
همینکه نم نمای آخرای عمرش میرسه دیگه اگه تو این مدت شیرفهم شده باشه که یهو دلش ازهمه دل کنده میشه.
اگه هم شرفهم نشده باشه خدا بامرگ یه مرتبه همه ی وابستگی شو از دنیا میگیره
اگه بخوام یه کمش رو تصویر سازی کنم
باید برگردم به حدودا ۲۳سال پیش
همون روزایی که کلاس اول میرفتم
پنج شنبه شبایی که فرداش جمعه بود
وقرار بود رو حیاط خونه
کنارباغچه ی پر انگور خونه ی پدری بخوابیم
زیر اندازو که پهن میکردیم
من کنجِ دیوارو میگرفتم که فردا آفتاب طلوعکرد خوابمو بهم نزنه
زُل میزدم به ستاره های بالا سرم
نور ستاره های تو دل شب با بادی خنکی که از روی درختایی که بابا قبل از خواب اونارو خیس کرده بود
ادمو بیشتر به یه حس خوشایندی دعوت میکرد
دقیقا همون لحظه یادمه که حس سبک شدنی بهم دست میداد که اگه منو با همه ی بالشت و پتوهارو میذاشتی روترازو فک نکنم بیشتر از ده گرم رو نشون بده