اگه بخوام یه کمش رو تصویر سازی کنم
باید برگردم به حدودا ۲۳سال پیش
همون روزایی که کلاس اول میرفتم
پنج شنبه شبایی که فرداش جمعه بود
وقرار بود رو حیاط خونه
کنارباغچه ی پر انگور خونه ی پدری بخوابیم
زیر اندازو که پهن میکردیم
من کنجِ دیوارو میگرفتم که فردا آفتاب طلوعکرد خوابمو بهم نزنه
زُل میزدم به ستاره های بالا سرم
نور ستاره های تو دل شب با بادی خنکی که از روی درختایی که بابا قبل از خواب اونارو خیس کرده بود
ادمو بیشتر به یه حس خوشایندی دعوت میکرد
دقیقا همون لحظه یادمه که حس سبک شدنی بهم دست میداد که اگه منو با همه ی بالشت و پتوهارو میذاشتی روترازو فک نکنم بیشتر از ده گرم رو نشون بده