پنج شنبه شبایی که فرداش جمعه بود
وقرار بود رو حیاط خونه
کنارباغچه ی پر انگور خونه ی پدری بخوابیم
زیر اندازو که پهن میکردیم
من کنجِ دیوارو میگرفتم که فردا آفتاب طلوعکرد خوابمو بهم نزنه
زُل میزدم به ستاره های بالا سرم
نور ستاره های تو دل شب با بادی خنکی که از روی درختایی که بابا قبل از خواب اونارو خیس کرده بود
ادمو بیشتر به یه حس خوشایندی دعوت میکرد
دقیقا همون لحظه یادمه که حس سبک شدنی بهم دست میداد که اگه منو با همه ی بالشت و پتوهارو میذاشتی روترازو فک نکنم بیشتر از ده گرم رو نشون بده
#ناشناس
+ما اگه کل زندگیمون رو بر مبنای اون حدیث پیامبر ص [ براى دنيايت چنان كار كن كه گويى تا ابد زنده خواهى ماند و براى آخرتت چنان كار كن كه گويى همين فردا مى ميرى ] میچیدیم ، دیگه هیچ مشکلی وجود نداشت ...
بدون وابستگی لذت میبردیم از این دنیا و سخت برای اون دنیا تلاش میکردیم .. هم زندگی میکردیم هم هر لحظه آماده مرگ بودیم ..
ولی متاسفانه ما اصلا به حرف پیامبرمون گوش نمیدیم ☹️💔
_وقتیکهمخاطبتبیشازحدفهمیدس👌🏻