•بیاید خودمون فرض کنیم تو یه زندون انفرادی که یه اتاق ۲در۲بیشتر نباشه
•وقتی هم که از پنجره بیرون رو دید بزنی تنها تصویری که به چشمت میاد سلول روبروییت باشه با یه در آبی رنگ آهنیِ مرده.
و کل سالن انفرادی هم یه از یه بوی بی بویی پر شده باشه
دیوار کنارتم یه دیوارسیمان سفید تگری که امکان یادگاری نوشتنم روش نباشه
سقف بالاسرتم دو و نیم متری.
-بدترین چیزی که اون لحظه اون زندونی رو داغون میکنه یه چیزه:
اینکه نمیتونه اون خیالی که ذهنش داره پردازش میکنه رو محقق کنه
•پاش میتونه بدویه ولی حالا فقط یه سلول چار متری رو باید گَز کنه
•چشمش میتونه تا یک کیلومتری رو دید بزنه ولی حالا نهایتا درِ سلول آبیِ رنگ مرده ی روبرویی رو
•مَشامش میتونه بهترین بو ها رو حس کنه ولی حالا بوی بی بویی زندون رو
•میتونه صداش رو تو سر بندازه و کل دشت رو پر کنه ازصداش ولی حالا اگه یکم صداشو بلند کنه از صدای خودشم متنفر میشه.
_حالا فرض کن تو همین وضعیت داغون یکی بیاد اَد جلوی در سلول کل زمینارو با خاک یکسان کنه و یه دشت زیبا درست کنه.
(خیال کنید)
_و هرروز بیاد جلوی چشم زندونی ورزش کنه.
هر روز قهوه شو جلوی چشمای زندونی به بدن بزنه.بهترین گل هارو بو کنه.بهترین غذا هارو میل کنه و ...
•به یه هفته نمیرسه که اون زندونیه از غصه دِق میکنه!
چون ذهنش هِی خیال پردازی میکنه ولی مشکلش اینه که نمیتونه اون چیزی رو که خیال کرده محقق کنه.
دقیقا همون لحظه است که خودشو به درو دیوار میزنه که کلحصارای اطرافش رو خُرد کنه و بیاد بیرون
اگه یه قاشق بهش بدن کل سلول رو با همون یه قاشق میکنه و میاد بیرون.
-از یه طرف خدا انسان رو داخل یه حصار تو دنیا محدود کرده
خیلی از لذت هارو انسان که میچشه بعدش میگه همین؟!
لذت های به شدت محدود خلق شدن
مثل همون حصار تنگ سلول انفرادی
ولی از یه طرف خدا میاد جلوی چشم انسان دنیای اون طرف رو با کیفیت فول اچدی تعریف میکنه
عسلارو میریزه تو رودخونه ها
رودخونه هارو میریزه تو قصرا
قصرارو میریزه تو عسلا
خلاصه همه جوره دلِ آدمای محصور دنیا رو میسوزونه...
•ازاون طرفم میاد حصار دنیا رو هِی تنگ تر میکنه
•اینکه خیلی از دردسرای زندگیبرای آدمای مومن پیش میاد علتش اینه
در واقع طراحی خداست
-دردسرهایی که طاقت انسان رو طاق میکنه.
-غصه هایی که آرامش آدمو به چالش میکشونه.
بعد یه قاشق میذاره تو سلول دنیا که با اون انسان میتونه از همه ی حصارهای دنیا خلاص بشه
مرگ
اما نه هر مرگی
مرگِ شیرین
شهید وقتی که لذت های عمیق ارتباط با خدا رو میبینه
و از اون طرف تحمل حصار تنگ و ترش دنیا براش سخت میشه،خودش رو به قفس دنیا میزنه تا به لذتی عمیق برسه.
نگاه من به شهید اینطور چیزیه.
اینکه شهید اشتیاق به رفتن پیدا میکنه
اینقد شهید دست و پا میزنه برای رفتن
یه علت داره
آغوش خدارو آرامش بخش تر از هر آغوشی تصور کرده
و مطمین میشه که درکنار خدا میتونه از همه ی خیال پردازی های دنیویش به ته درخواست هاش برسه
آرامش
سکون
رضایت
سرزندگی
فقط در کنار خودِ خدا قابل دسترسیه.
-البته شهادت هر شخص در بستر زمانی خودش اتفاق میفته
•گذشتن از خواسته ی نفس اولین قدم برای شهید شدنه
شاید خونی نریخته باشه
ولی بعد از هر عبور از نفسی انسان قابلیت شهید شدن پیدا میکنه
نشون به اون نشون که انسان بعد از گذشتن از نفس به آرامشی حقیقی میرسه.
•دقیقا همون آرامشی که شهید روی تپه های خاکریز تو لحظات آخر عمرش بهش دست میده.
-پس شهادت اتفاق میفته-
-حتی بدون ریختن قطره ای خون-