احساس میکنم هزار استعداد در من شکفته است. من به نوبت فریبنده، خندان، سست و سودا هستم.
من ریشه دارم ولی پرواز میکنم موج میزنم. مانند یک گیاه در رودخانه جریان دارم، به این سمت روان میشوم ولی ریشه دارم، تا او بتواند نزد من باز گردد.
شبها پیش از آنکه به خواب برویم چقدر حرف داشتیم که بزنیم
انگار حرفهای ما تمامی نداشت چند بار پیش آمد که طلوع را دیدیم و رنگ خواب ندیدیم، آخر چه شد که حال دیگر میآییم و خسته و بیصدا میخوابیم؟ شبها دگرگون شده؟ حرفها تمام شده؟ یا ما تمام شدهایم.
بعضی وقتها بعضی چیزها طوری در پوست و استخوانت رخنه میکنند که انگار جزوی جداییناپذیر از تو هستند.
انگار از بدو تولد با تو بودهاند و پابهپای تو رشد کردهاند؛ غم و اندوه و حس پوچی در پوست و استخوانم رخنه کرده، همینطوری که گفتم.
گاهی حس میکنم که ته تهش هستم، حس میکنم تمام درد های عالم در دلم است و دیگر از هیچ پیآمد ناگوار تازهای جا نخواهم خورد.