شبها پیش از آنکه به خواب برویم چقدر حرف داشتیم که بزنیم
انگار حرفهای ما تمامی نداشت چند بار پیش آمد که طلوع را دیدیم و رنگ خواب ندیدیم، آخر چه شد که حال دیگر میآییم و خسته و بیصدا میخوابیم؟ شبها دگرگون شده؟ حرفها تمام شده؟ یا ما تمام شدهایم.
بعضی وقتها بعضی چیزها طوری در پوست و استخوانت رخنه میکنند که انگار جزوی جداییناپذیر از تو هستند.
انگار از بدو تولد با تو بودهاند و پابهپای تو رشد کردهاند؛ غم و اندوه و حس پوچی در پوست و استخوانم رخنه کرده، همینطوری که گفتم.
گاهی حس میکنم که ته تهش هستم، حس میکنم تمام درد های عالم در دلم است و دیگر از هیچ پیآمد ناگوار تازهای جا نخواهم خورد.