صورتم رو شستم ..تونر و آبرسانم رو زدم، تخت رو مرتب کردم. لباسمو عوض کردم، شروع کردم زل زدم به سقف و مرور کردم از هزار و چهارصد تا الان دیدم روزایی که سرگرمی زیادی دارم چه نازن. اصلاً چیزی یادم نمیاد، حالم چهطوره؟ مهمه مگه؟
تو کیای؟ نمیدونم
من کیم؟ نمیدونم شاید فقط این یادم بیاد که من دارم دست و پا میزنم تا سر خودم رو گرم و مشغول نگهدارم تا به چیزی فکر نکنم
اصلاً انگار خدا برامون ساخته که از همون اول این " بزرگسالی " پیِ همهچی و به تنمون بمالیم
انگار که باید حتماً این تجربه کردن همزمان چندتا تراژردی باشه برامون.
چاره هم فقط صبره. اینکه تو دست به سینه و منفعلانه به هجوم هایی که دارن با سرعت نور سمتت میآن نگاه کنی و فقط صبر صبر صبر