از بندرعباسبدممیاد
از بندرعباسبدممیاد
از بندرعباسبدممیاد
از بندرعباسبدممیاد<<<<<<
حوالیِ هشت و بیست دقیقه است که از سفر چهار /پنج ساعته برگشتم
خیلی دوست دارم توی ملحفه مچاله شم و از پنجرهی نیمهباز، نورِ مسقیم و گاهاً گرفتهی خورشیدو که مثلِ بخار روی گیاهِ خاكآلود کنار پنجره رشد کرده رو ببینم.یه تپش قلب شدید روبه ترس درونم وجود داره ک من احساس میکنم بیگانه نیستم مثلِ این میمونه که کسی از اون دور دورا برای فریاد کشیدن تلاش کنه .
اینجا میتونم بین نوكِ درخت های تاریکِ نخل ابرهای استراتوسُ ببینم و بلافاصله بعد خیلی دلم میخواهد سر بلند کنم و فریااااد بزنم و بگم «من همینو میخوام ، همینو.»
اِلبـــــــــا ؛
فکر کن.
"رسیدی بگو بهم’’
"مراقبت کن"
یا حتی خیلی "مراقب خودت نیستی؟ پس من مراقبت هستم"
"اگه سردته بیا بغلِ من"
داری غذا میخوری رو دماغت "بوس"
گریه میکنی رو چشمات "بوس"غر میزنی پیشونیت و "بوس" میکنن.
چه حسی دارید که نجاتدهندهاید؟ ها؟ .
سه چهار تا دختر بچه قد و نیم قد تو اتوبوس دارن خیلی شیک و تمیز قسمت دیشب پایتخت و تحلیل میکنن ، خیلی نازن دلم میخواد خودمو براشون (﷼﷼) کنم🎀😭.
این روزایی ک داره میگذره در عین سخت بودن و به زور ب چنگ و دندون گرفتن دارن حس زنده بودن بهم میدن.
شاید زن بودن یعنی ریشه بزنی و قد بکشی تا ناکجاآباد و مقاوت کنی ..
غمگین بودن، عصبانی بودن واسه این وضع کافی نیست
راستش دیگه دوست ندارم قوی و خستگی ناپذیر باقی بمونم!