دو کلمه حرف زدن و یا نوشتن برام مثل جونکندن شده . نمیدونم این روزها با کلمههام باید چکار کنم ..
خیلی وقت بود دلم میخاست بنویسم.. بنویسم که اروم بگیره این روح نا ارومِ من..
با کلمات بغض کرده ک یکی یکی از ذهنم عبور میکنن
ک عین بچه ها استین ب دهن گرفتن و بی صدا میبارن ...
البته ک منم دست کمی ازشون ندارم
وقت و بی وقت اشکه ک در نزده میاد...
از روزهائی که بیشتر زنده بودم. و غمها احساسات آبکیای بیش نبودن
بارون تند و تند و بیوقفه میباره. طبقِ عادت چشمام رو میبندم و به صداش گوش میدم و میگم ای کاش سر راهش منم میبرد و برنمیگردوند..