خیلی وقت بود دلم میخاست بنویسم.. بنویسم که اروم بگیره این روح نا ارومِ من..
با کلمات بغض کرده ک یکی یکی از ذهنم عبور میکنن
ک عین بچه ها استین ب دهن گرفتن و بی صدا میبارن ...
البته ک منم دست کمی ازشون ندارم
وقت و بی وقت اشکه ک در نزده میاد...
از روزهائی که بیشتر زنده بودم. و غمها احساسات آبکیای بیش نبودن
بارون تند و تند و بیوقفه میباره. طبقِ عادت چشمام رو میبندم و به صداش گوش میدم و میگم ای کاش سر راهش منم میبرد و برنمیگردوند..
گذر زمان فقط رفتهرفته داره منو درونگرا و تنهاتر میکنه.
گذرزمان واسهم دزده.
دزدِ آدمایی که واسهخودم نگهشون داشته بودم.
دزدِ خوشحالیام. دزدِ دلخوشیام. دزدِ انگیزههام و
احساساتی که منو وادار به زندگیکردن میکرد.
هرلحظهکه میگذره به خودم میام و میبینم
دونهدونه دارایی هامو از دست دادم.
گذر زمان حتی دزدِ خودش بوده، آره.
اون داره عمرمو جوونیمو میدزده و با خودش میبره.
پوستمبیروحتر از قبل و تار موهام کمتر از قبل میشه.