شد، شد، نشد، بشین بغل دستم برات چایی بریزم قربون چشات؛ غصه هاتم نصف نصف. باشه؟
الان بیرونم و خب دلم میخواد کف زمین دراز بکشم و از سرما یخ بزنم
وای خدا چقدر خوبه هوا میخوام گریه کنم🚶🏻
تنها چیزی که الان نیاز دارم اینکه حافظمو از دست بدم و هیچی یادم نیاد چون خسته شدم ازینکه چیزایی که نباید یادم بیاد همیشه تو ذهنمن و باید با خودم بجنگم تا اهمیت ندم،تا تظاهر کنم برام مهم نیست ، همه چیز گاهی وقتا بیش از اندازه برام مهمه و دلم میخاد مغزمو بندازم دور و دیگه نداشته باشمش تا دیگه فکر نکنم…
با تمام احترامی که برای آدمیزادِ اشرف مخلوقات قائلم، کاش اگه فکر کردن
قبل صحبت رو بلد نیست، خفه شه؛ سکوت کنه و خفه شه.
*دوست داشتم ملیح نقدشون کنم اما نشد.