چی میشد مغزمو در می آوردم مینداختمش تو چرخ گوشتو
تمام استرس واظطراب..
بهم ریختگی و افکار منفی و ناکامی های که تو مغزم ریشه بسته بود و چرخ میکردم و باهاشون همبرگر درست میکردم و به عنوان شام تمام آدم هایی که مسبب این اشوب فکری و انزوای عقلی بودن رو دعوت میکردم و مجبورشون میکردم که از اون همبرگر بخورن و بعدش..
تمام افکار منفی و مسموم ذهنم وارد بدنشون میشد و کالبد کثیف و بی مصرفشون رو تسخیر میکرد..
اون موقع میتونستم راحت سر رو بالش بذارم و بدونم قراره از این به بعد اونا عذاب بکشن و درک کنن که باعث چی شده بودن .