لطفا تاریخو متوقف کنید ، حس میکنم یکم زود و یهویی دارم پیر میشم و نمیتونم کاری کنم براش 🚶🏻
اِلبـــــــــا ؛
لطفا تاریخو متوقف کنید ، حس میکنم یکم زود و یهویی دارم پیر میشم و نمیتونم کاری کنم براش 🚶🏻
به نظرم همو ببوسید چون خیلی [ دیگه دیره، دیگه دیره ] ست.🎀🪞
همه کارای خونه رو کردم خیالم رااااحت الان دیگه میتونم نفس بکشم😂🥴
بعدشم یه ماهی اینجا زندگی کنیم و فقط بخوابیم🎃🕶
از بندرعباسبدممیاد
از بندرعباسبدممیاد
از بندرعباسبدممیاد
از بندرعباسبدممیاد<<<<<<
حوالیِ هشت و بیست دقیقه است که از سفر چهار /پنج ساعته برگشتم
خیلی دوست دارم توی ملحفه مچاله شم و از پنجرهی نیمهباز، نورِ مسقیم و گاهاً گرفتهی خورشیدو که مثلِ بخار روی گیاهِ خاكآلود کنار پنجره رشد کرده رو ببینم.یه تپش قلب شدید روبه ترس درونم وجود داره ک من احساس میکنم بیگانه نیستم مثلِ این میمونه که کسی از اون دور دورا برای فریاد کشیدن تلاش کنه .
اینجا میتونم بین نوكِ درخت های تاریکِ نخل ابرهای استراتوسُ ببینم و بلافاصله بعد خیلی دلم میخواهد سر بلند کنم و فریااااد بزنم و بگم «من همینو میخوام ، همینو.»