از روزهائی که بیشتر زنده بودم. و غمها احساسات آبکیای بیش نبودن
بارون تند و تند و بیوقفه میباره. طبقِ عادت چشمام رو میبندم و به صداش گوش میدم و میگم ای کاش سر راهش منم میبرد و برنمیگردوند..
گذر زمان فقط رفتهرفته داره منو درونگرا و تنهاتر میکنه.
گذرزمان واسهم دزده.
دزدِ آدمایی که واسهخودم نگهشون داشته بودم.
دزدِ خوشحالیام. دزدِ دلخوشیام. دزدِ انگیزههام و
احساساتی که منو وادار به زندگیکردن میکرد.
هرلحظهکه میگذره به خودم میام و میبینم
دونهدونه دارایی هامو از دست دادم.
گذر زمان حتی دزدِ خودش بوده، آره.
اون داره عمرمو جوونیمو میدزده و با خودش میبره.
پوستمبیروحتر از قبل و تار موهام کمتر از قبل میشه.
توی خواب یجور فشار تحمل میکنم،
توی بیداری یهجور دیگه باید با عذابش کنار بیام..
شبا وقتی از دلتنگی گالریم رو زیرورو کردم
دلم خواست تو بعضی عکسها خونه کنم
من مطمئنم که اون عکسها هم دلشون میخواست
تا ابد من رو تو دل خودشون جا بدن و بیشترین
عکسی که من رو صدا زد ، عکسهای دونفرمون بود:)))
کوه ها و جاده های شهرمون پر شده از ۴۰۵ و پژوپارس که برنو بدست با موزیک محسن لرستانی دنبال خلبان میگردن..