شب است و اطرافم پر از آدمهاست، اما انگار در این هیاهو، هیچکس نیست که بتوانم حرفهایم را با او در میان بگذارم. مشکل از دیگران نیست؛ مشکل از من است که نمیتوانم به کسی اعتماد کنم. دلم یک همراه میخواهد، یک گوش شنوا و یک قلب امین که بتوانم تمام وجودم را پیش او باز کنم، اما حسرتِ یافتن چنین کسی، مثل سایهای تاریک بر این شبِ خاموشِ من افتاده است. به چه کسی میتوانم رازِ دلم را بگویم وقتی خودم درِ اعتماد را بستهام؟:)
همیشه وقتی میشنوم که بقیه دوست دارن با من وقت بگذرونن و بهم زنگ میزنن یا میگن بیا بریم بیرون، احساس خوبی پیدا میکنم.
و خوشحال میشم که آدم حوصله سربری نیستم:)))