داستانی خواندنی خورشید دهم
🔵سپاه امام هادی(علیه السلام)و سپاه متوکل عباسی!
🔥متوكل عباسى مى كوشيد با اتكاء بر نيروى نظامى خويش مخالفانش را بترساند.
به همين جهت ، يك بار لشکر خود را كه به نود هزار تن مى رسيد،دستور داد كه توبره اسبها را از خاك سرخ پر كنند و در صحراى وسيعى ، آنها را روى هم بريزند.
⚡️سربازان به فرمان متوكل عمل كردند و از خاك هاى ريخته شده ، تپه بزرگ به وجود آمد، كه آنرا تپه توبره ها ناميدند.
🔴متوكل بر بالاى تپه رفت و امام هادى عليه السلام را به نزد خود فراخواند و گفت :
شما را خواستم تا لشکر مرا تماشا كنى!
💠 به علاوه ، او دستور داده بود همه ، لباس هاى جنگ بپوشند و سلاح بر گيرند و با بهترين آرايش و كاملترين سپاه از كنار تپه عبور كنند.
✅منظورش ترسانيدن كسانى بود كه احتمال مى داد بر او بشورند و در اين ميان بيشتر از امام هادى عليه السلام نگران بود كه مبادا به پيروانش فرمان نهضت عليه متوكل را بدهد...
🌺حضرت هادى عليه السلام به متوكل فرمود:
- آيا مى خواهى من هم سپاه خود را به تو نشان دهم ؟
🛑متوكل پاسخ داد:
- آرى !
✨امام دعايى كرد! ناگهان ميان زمين و آسمان از مشرق تا مغرب از فرشتگان مسلح پر شد..
⚡️خليفه از مشاهده اين منظره غش كرد! وقتى كه بهوش آمد،
🌹 امام هادى عليه السلام به او فرمود:
- ما در كارهاى دنيا با شما مسابقه نداريم ما به كارهاى آخرت (امور معنوى ) مشغوليم ، آنچه درباره ما فكر مى كنى درست نيست
📒بحارالانوار،ج 50،ص154
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🔖 حیای سگ
✍مرحوم آيت الله شهيد دستغيب نقل میکند: يکی از بستگان ما به خارج رفته بود و تحصيل میکرد. آنجا مرسوم است بعضی مناطق سگ نگهبان دارد که دزد نيايد. ايشان معمولاً دانشگاه شبانه میرفت و دير میآمد، اين سگ میآمد بيرون حياط محافظت میکرد، وقتی میآمد او را داخل حياط میآورد و يک چيزی به او میداد و استراحت میکرد. ▪️يک شب من از دانشگاه برگشتم، هوا سرد بود. سرمای شديدی بود، پالتويم را روی صورتم کشيدم. آمدم کليد بياندازم در را باز کنم. اين سگ فکر کرد من غريبه هستم. آمد يک حمله جزئی به من کرد. پالتو را کنار زدم تا ديد من صاحبش هستم و به او لقمه میدهم، اينقدر خجالت کشيد، گوشه ديوار حياط رفت و خزيد. هرچه گفتم: بيا نيامد و خجالت کشيد. دو ساعت بعد آمدم هرچه گفتم: بيا، نيامد و تکان نخورد. ديدم از خجالت و حياء مرده است، يکبار اشتباهي به صاحبش پريده است، از خجالت جان داد.
▪️مرحوم دستغيب ذيل همين داستان اين جمله از دعاي ابوحمزه را آورده است. «انا يارب الذي لم استحيک في الخلا و لم أراقبك في الملاء
أنا صاحب دواهي العظمي أنا الذي على سيده اجترى» امام سجاد میفرماید: من کسی هستم که در خلوت حياء نکردم، در جلوت حياء نکردم، من کسی هستم که صاحب گناهان زياد هستم، من کسی هستم که بر مولایم جری شدم.
📚داستانهایشگفت، آیتاللهدستغیب
@کوی جانان صاحب الزمان علیه السلام
هدایت شده از کوی جانان آموزش عقاید
السلام علیک یا رسول الله
ربیعه خادم پیامبر بود
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله یک روز بهش فرمودند :
ربیعه سالها به ما خدمت کردی!
خوب هم خدمت کردی!
چیزی از من نمی خواهی؟
عرض کرد یا رسول الله هر چه بخواهم عطا می کنید؟
فرودند: بله بفرما
عرق بر پیشانی اش نشست رفت تو فکر خدایا از پیامبر مهربانم چه بخواهم؟
یکم فکرد کرد گفت یا رسول الله یک روز فرصت بدهید
فردا آمد مضر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عرض کرد می خواهم در بهشت نزد شما باشم.
پیامبر پرسیدند این خواسته را چه کسی به تو یاد داد؟
عرض کرد کسی یادم نداد با خودم گفتم
هرچه بخواهم بالاتر از آن هست تا اینکه رسیدم به اینجا
حضرت سکوت کردند بعد فرمودند: بسیار خوب دعا می کنم اما تو هم با سجده طولانی کمک کن تا دعا مستجاب شود.
همراهی با امام _ دعای پیغمبر _ سجده طولانی
#ما_ملت_امام_حسینیم
@کوی جانان صاحب الزمان علیه السلام
🔴🔵 امام زمان (عج) وارد مرحله قیام شده است.
#داستان_تشرف
#بشارت_نزدیکی_ظهور
♦️ میرزا ابوالفضل قهوه چی به ظاهر پيرمردي عامي و ساده اما در واقع يكي از شيفتگان و تشرف يافتگان آستان مقدس امام زمان روحي فداه بود آن جناب نسبت به مسجد جمكران علاقه فراوان نشان مي داد و چه بسا تشرفات مكرر و توفيقات بي مثالش را از رهگذر انس با آن مسجد شريف به دست آورده بود .
🔷 از آن جناب نقل شده است كه در يكي از تشرفاتم به جمكران در عالم مكاشفه ، خدمت امام زمان رسيدم و آن حضرت خطاب به من فرمود :
🔶 ميرزا ابوالفضل ! از اين همه جمعيت كه مي بيني به جمكران آمده اند حتي يك نفر به خاطر من نيامده ، بلكه هر يك از ايشان به خاطر حاجت خويش آمده است .
🌹 ميرزا ابوالفضل ، در بازار قم قهوه خانه اي داشت ، اما هر چهار شنبه و هر جمعه آن را تعطيل مي كرد و به زيارت مسجد مقدس جمكران مي شتافت . روزي عده اي از بازاري ها به او گفتند : ميرزا ابوالفضل ! جمعه ها را براي خودت به جمكران برو ! و چهارشنبه ها را براي ما نرو ! بمان و به ما چايي بده ! در جوابشان گفت : براي چاي دادن به شما جمكران را رها نمي كنم . برخي از بازاري ها او را تهديد كردند و گفتند : اگر چنين كني قهوه خانه ات را مي بنديم . در جواب آنها گفت : ببنديد ! خيال مي كنيد كه به خاطر فروش چاي از امام زمانم دست بر مي دارم ؟! مگر من يوسف فروشم ؟! سرانجام عده اي از بازاري ها تهديد خود را با زدن قفل به در قهوه خانه او ، عملي كردند تا شايد وي را از عادت خويش باز دارند . اما آن مرد خدا ، هنگامي كه ديد به در قهوه خانه اش قفل زدند ، بلافاصله خودش نيز قفلي ديگر تهيه كرد و صدا زد : قهوه خانه ! خداحافظ !
🔺آن جناب خود نقل كرده است : در همان شب كه فردايش در قهوه خانه را قفل زدند ، آقا امام زمان را در خواب ديدم . حضرت فرمودند : ميرزا ابوالفضل ! بازاري ها تصميم گرفته اند بر در قهوه خانه ات قفل بزنند . گفتم : آقا جان ! قربانت گردم ! بگذار بزنند . مگر من بزغاله ام كه بع بع كنم و بگويم جو مي خواهم ؟! خدا ناظر است و رزق مرا مي دهد . من جمكران تو را به هيچ قيمتي رها نمي كنم . آقا لبخندي زدند . در همان حال از خواب پريدم و ديدم كه نزديك اذان صبح است ... صبح كه به قهوه خانه رفتم ، ديدم به در آن قفل زده اند.
🔴 میرزا ابوالفضل مدتی بعد از دنیا رفتند، یکی از خوبان قم او را در خواب دید که در همان عالم قبر(برزخ) یک کوله پشتی روی دوشش دارد و به آن شخصی که خواب می دید نزدیک شد و گفت آقا وارد قم شده و رد شد و رفت. این آقا وقتی از خواب برخواست، گفکت: یعنی چه؟ میرزا ابوالفضل از دنیا رفته کوله پشتی یعنی چه؟ آقا واردقم شده یعنی چه؟نفهمید.
برای تعبیر خوابش پیش کسی رفت. گفتند این که دیدید کوله پشتی بر روی دوشش بود به این خاطر است که او عاشق ولی عصر(عج)بودند، عاشقی که از دنیا برود، عشق را از یاد نمی برد، یعنی برای رجعت آماده است و زمانی که امام زمان(عج) ظهور کند او نیز برمی گردد
🌺 و اما اینکه دیدید به تو گفت حضرت وارد قم شد، یعنی حضرت وارد مرحله ی قیام شد. پس واقعیت این است که قیام حضرت نزدیک است. @کوی جانان صاحب الزمان علیه السلام