من از جملهی "فدای سرت" خیلی خوشم میاد، بهم حس امنیت میده. اینجوریه که فدای سرت داری گند میزنی به همه چیز، فدای سرت غذا سوخت، فدای سرت چای ریخت، فدای سرت نمرت کم شد، فدای سرت نتونستی، فدای سرت نشد، نرسید، نرفتی، نیومدی، فدای سرت.
من فقط نگاهش میکردم.
این همه قشنگی کجای خلقت پنهان شده بود که حالا یکباره همهاش بریزد توی بغلم؟
-عباس معروفی
هدایت شده از UN
پشت در مخفی خونت ، یه حیاطی هست که پاییز همیشه در حال رسیدنه .
تو واردش که بشی ، صدای خشخش برگها زیر کفشهاته و هوا بوی سیب رسیده میده .
یه درخت بزرگ توی وسط حیاط ایستاده و ساعت قدیمیای روی تنهاش آویزونه .
باد شاخهها رو تکون میده و برگها روی هوا میچرخن .
اینجا هر لحظه شبیه وداعی آروم است ، اما توی همین وداع ، نوعی زیبایی بینهایت پنهونه .
پاییز برای تو پناهگاهه ، برای تو یه فصل نیست . یه حالتی از روحه
پخ : https://eitaa.com/emptyl