من فقط نگاهش میکردم.
این همه قشنگی کجای خلقت پنهان شده بود که حالا یکباره همهاش بریزد توی بغلم؟
-عباس معروفی
هدایت شده از UN
پشت در مخفی خونت ، یه حیاطی هست که پاییز همیشه در حال رسیدنه .
تو واردش که بشی ، صدای خشخش برگها زیر کفشهاته و هوا بوی سیب رسیده میده .
یه درخت بزرگ توی وسط حیاط ایستاده و ساعت قدیمیای روی تنهاش آویزونه .
باد شاخهها رو تکون میده و برگها روی هوا میچرخن .
اینجا هر لحظه شبیه وداعی آروم است ، اما توی همین وداع ، نوعی زیبایی بینهایت پنهونه .
پاییز برای تو پناهگاهه ، برای تو یه فصل نیست . یه حالتی از روحه
پخ : https://eitaa.com/emptyl